مرثيه حضرت زهرا(س)

            يا زهرا (س)

غربت كوچه ها چه سنگين است

گريه ي بي صدا چه سنگين است

 

مادري بي دليل ناله نزد

ضربه ي بي هوا چه سنگين است

 

زن همسايه سر تكان ميداد

دست آن بي حيا چه سنگين است

 

سايه ات بر سر اهالي شهر

مادر اين روزها چه سنگين است

 

بغض خود بشكن و خلاصم كن

بغض بي انتها چه سنگين است

 

رفتي و آستين به دندانند

گريه ي مرتضي چه سنگين است

(مسعود اصلاني)

مرثيه حضرت زهرا(س)

               يازهرا(س)

بعد تو گشته درپریشانی

آسمانم همیشه بارانی

 

ای ستون دل علی بی تو

رفته این خانه روبه ویرانی

 

باغ هجده بهار زندگی ات 

چقدر زود شد زمستانی

 

تو رسیدی به ساحلی آرام 

من در این لحظه های طوفانی

 

سوره ي کوثرم،سرقبرت  

کار من گشته فاتحه خوانی

 

ای رهایی دهنده از آتش  

دل من را چرا بسوزانی؟

 

این همه می زنم صدات اما

تومرا لحظه ای نمی خوانی

 

سخت سر درگمم بگو چه کنم

بین این کوچه های حیرانی

 

منم و صدهزار درد دلم

  تويی و یک مزار پنهانی

(محسن عرب خالقي)

مرثيه حضرت زهرا(س)

                يازهرا(س)

رخسار ماه در پس پرده كشيده شد

طوفان گرفت و چهره ي گل رنجديده شد

 

زهرا گواه صدق تمامي خلقت است

كارش چرا به دعوي شاهد كشيده شد

 

ميگفت با حسن كه بيا دست من بگير

سيلي چه كرد نور نگاهش پريده شد

 

نامرد ، بي هوا زد و از معركه گريخت

كي ميتوان حريف جلال حميده شد

 

ديوار هم به شدّت ضربه اضافه كرد

از هر دو سمت چهره ي او ضرب ديده شد

 

در كوچه تا كه فاطمه افتاد بر زمين

در آسمان نداي ملائك شنيده شد

 

جاي قباله ، قلب حسن پاره پاره شد

وقتي نفس به سينه ي مادر بريده شد

(احسان محسني فر)

مرثيه حضرت زهرا(س)

             يا زهرا (س)

گرد علي وجود تو اندر طواف شد

راه ميان خانه و مسجد طواف شد

 

تنها اميد دست خدا بود دست تو

دستت شكست و دست علي در كلاف شد

 

دست چهل نفر همه در جنگ با علي

دست تو با تماميشان در مصاف شد

 

از ذوالفقار نام علي كينه داشتند

يكجا حساب كينه شان با تو صاف شد

 

دستت محال بود علي را رها كند

تا اينكه نوبت ضربات غلاف شد

 

تو دست خير داري و از خير دست تو

از ماليات ، قنفذ ملعون معاف شد

 

چيزي به دور بازوي تو پيچ خورده بود

آن تازيانه بود كه در انعطاف شد

 

خانه به خانه در زدي و گفتي از غدير

اما جواب تو سخنان گزاف شد

 

بعد از تو اي ستاره ي خوشبختي علي

در كنج خانه كار علي اعتكاف شد

(محمدجواد پرچمي)

مرثيه حضرت زهرا(س)

               يا زهرا (س)

ای مادر حسین و حسن ، دیده باز کن

 حال علی بین و سپس خواب ناز کن!

 

در کار من ز مرگ تو افتاده مشکلی

 لطفی کن و ز کار علی، عقده باز کن!

 

من آمدم که باز برم سوی خانه ‏ات

بازآ به سوی خانه، مرا سر فراز کن!

 

اطفال تو، بهانه ي مادر گرفته ‏اند

دستی پی ‏نوازش ایشان دراز کن!

 

سجاده ي نماز تو افکنده زینبت

با پهلوی شکسته بیا و نماز کن! 

 

همسایگان، دعای تو را آرزو کنند

برخیز و رو به جانب محراب راز کن

 

از پای تا به فرق (موید) بود نیاز

 لطفی بر این حقیر سرا پا نیاز کن

(سيد رضا مؤيد)

مرثيه حضرت زهرا(س)

                 يازهرا(س)

رسیده شب همه غیر از دو چشم من خوابند
دوباره پهلو و بازو و دیده بی تابند


دوباره درد گرفته همه وجود مرا
دوباره غم زده بوسه تن کبود مرا

 نه دست تا که زنم شانه موی زینب را
نه پا که خانه بگیرم زغصه در صحرا


نه دیده تا که ببینم رخ حسینم را
به بر چگونه بگیرم دو نور عینم را

 
زپا فتاده ام امشب بگیر اجل دستم
قسم به اشک  حسینم که رفتنی هستم


به یاد کوچه و سیلی چو بید لرزانم
به اشک شاهد کوچه دگر نمی مانم

 
زضرب سیلی دشمن ز پای افتادم
قسم به غربت مولا به کوچه جان دادم


اگر چه گل ولی از جور خصم پژمردم

نبودد اگر پسر من به كوچه ميمردم


رهين لطف و مرامش تمام هستم شد
میان کوچه غربت عصای دستم شد


اگرچه دیده اش ابری و سینه اش پر درد
چه بی صدا و صمیمی به خانه ام آورد

 (سيد محمد جوادي)

مدح و مرثيه حضرت زهرا (س)

               يا زهرا (س)

مثل خدا بود و نگاهی مهربان داشت

در آسمان بی کرانه آشیان داشت

 

او را تمامی ملائک می شناسند

قبری پر از آوازه اما بی نشان داشت

 

هم باغ لاله بود و هم باغ بنفشه

در دامن آلاله خیزش ارغوان داشت

 

او آسمان بود و پر از آیات باران

در گوشه ای از بازویش رنگین کمان داشت

 

در مسجد سجاده روزی پنج نوبت

دستی شکسته رو به سوی آسمان داشت

 

از رنگ سرخ کودکانش می توان خواند

بی بیت الاحزان بود اما سایبان داشت

 

در بین بستر با پرستاری زینب

افتاده بود و پوستی بر استخوان داشت

 

قصد سفر تا عرش تا لاهوت دارد

خوشحال بود از اینکه یک تابوت دارد

(علی اکبر لطیفیان)

مدح حضرت زهرا (س)

       يا زهرا (س)

گر نگاهي به ما كند زهرا

دردها را دوا كند زهرا

 

بر دل و جان ما صفا بخشد

گر نگاهي به ما كند زهرا

 

كم مخواه از عطاي بسيارش

كانچه خواهي عطا كند زهرا

 

خانه ي وحي را ز رخسارش

رشك غار حرا كند زهرا

 

بضعه ي مصطفي بُوَد آري

جلوه چون مصطفي كند زهرا

 

نه عجب گر به شأن او گويند

خاك را كيميا كند زهرا

 

اين مقام كنيز او باشد

تا دگر خود چه ها كند زهرا

 

چهره پوشد ز مرد نابينا

تا بدين حد حيا كند زهرا

 

در طرفداري از خدا و رسول

به علي اقتدا كند زهرا

 

جان خود را و محسن خود را

در ره دين فدا كند زهرا

 

تا سه شب قوت خانه ي خود

بر مساكين عطا كند زهرا

 

روز محشر كه از شفاعت خويش

حشر ديگر به پا كند زهرا

 

همچو مرغي كه دانه بر چيند

دوستان را جدا كند زهرا

 

چه شود گر ز رحمت بسيار

حاجت ما روا كند زهرا

(سيد رضا مؤيد)

مدح و مرثيه حضرت زهرا (س)

   بيرق ما چادر خاكي تو....

گشته ام من ز سوي حق مأمور

تا بگويم روايتي از نور

 

گويم از زندگي شير خدا

رهبر دين و عزّت دوسرا

 

"مجلسي"گفت در "جلاء عيون"

مرتضي چون ز خانه شد بيرون

 

بهر تأمين رزق خانه ي خود

برد زيباترين نشانه ي خود

 

روزگارش بدين طريق افتاد

چادر فاطمه امانت داد

 

چادر فاطمه كه گنجي بود

همچو رَهني نهاد نزد يهود

 

آن يهوديّه پُر بها دُرّ را

كنج حجره نهاد چادر را

 

شب شد امّا نيامد آنجا شب

بود روشن ز نور وجهُ الرّب

 

نور چادر عيان تر از خورشيد

نور رحمت به خانه اش بخشيد

 

نور زهرا كجا و بيت يهود

علّت معجزه خدايي بود

 

باب رحمت ز نور او شد باز

شد مسلماني يهود آغاز

 

چادر فاطمه چه غوغا كرد

راه حق را به رويشان وا كرد

 

تا كه بر لب شهادتين آمد

جمله گشتند پيرو احمد

 

ليك اين چادري كه قيمت داشت

چادري كه نشان عصمت داشت

 

روزگاري به خاك كوچه نشست

حُرمت او و فاطمه بشكست

 

چادر فاطمه پر از خون شد

خون زهرا چكيد و گلگون شد

 

شد مدينه ديار نامردي

شد مسلّط تبار نامردي

 

گرگ اندر لباس ميش آمد

بدتر از هر يهود پيش آمد

 

چادر فاطمه گواه عليست

جاي دستي به روي ماه عليست

 

تربتي روي چادر زهراست

كه نشان غريبي مولاست

(جواد حيدري)

مدح و مرثيه حضرت زهرا (س)

           يا زهرا(س)

شنیدم من حدیثی آسمانی

ز "ابن فهد حِلّی" ، پُر معانی

 

که زهرا در دم راز و نیازش

برفتی چون به معراج نمازش

 

چو آنسان حال آن حق را عصاره

نفسهايش فتادي در شماره

 

جهان بر روح او حقاً قفس بود                 

تجلی خدا در هر نفس بود

******************

ز بصری جای دیگر این شنیدم               

که من عابد تر از زهرا ندیدم

 

ز بس در طاعت آن ام الکرم بود               

دو پای نازنینش پر ورم بود

******************
گرفتم یک نتیجه زین دو مطلب
که در اوج بلایا اُمّ زینب

همان روزی که آتش شعله افروخت
همان روزی که باب الله می سوخت

ادا می کرد در دهلیز آن در
نماز عشق ، آن هم عشق حیدر

نفسهایش شمار افتاده بود او
چو گل در رهگذر افتاده بود او

نماز عشق زهرا دیدنی بود 
 مُصَّلی و مُصَّلا دیدنی بود

علی محو نماز ساده ي او
 نمی از خون دل سجاده ي او

نماز عشق را نوری جلی بود
تمام نیت او یا علی بود

چو او در پشت در تکبیر میزد
عدو با قبضه ي شمشیر میزد

 

شرارت پيشگي را در طلوع بين

نماز پشت در را بي ركوع بين

عجب ذکری عجب خونین سجودی
شرار و بوستان ، یاس و کبودی

قنوتی بر ولایت متهم داشت
سبب این بود بازویش ورم داشت

شنو از خون و دود و شعله تسبیح
کند دشمن خودش اینکونه تصریح

به بیت فاطمیان چون رسیدم
به جز بغض علی دیگر ندیدم

دلم لبریز از نا حق خود بود
درون من به پا بدر و اُحُد بود

 

چو ديدم از ميان روزن در

شده سَدّه شرارت ياس حيدر

 

همي تا بشكنم پهلوي سَد را

زدم با كل نيرويم لگد را

شنیدم تا زدم بر درب بسته
صدای استخوان های شکسته

(سيد محمد مير هاشمي)

مدح حضرت زهرا (س)

              يا زهرا (س)

زکوی فاطمه، سائل گذر کرد
حکایت بر رسول الله اثر کرد


گدا چون بوده نابینا و محتاج
صله از درگه خیرالبشر کرد


گشوده فاطمه در را به سائل
سلامی داد و بابا را خبر کرد


ولی برگشت زهرا داخل بیت
هماندم رفت و چادر را به سر کرد


پدر فرمود:این اعما است زهرا*   *(اعما:نابينا)
که نتواند نگاهی از بصر کرد


بگفتا:من که بینایم پدر جان
پدر باید ز نامحرم حذر کرد


پدر بر دختر خود گفت :مادر
به دست دخترش بوسه پدر کرد

(بهلول حبیبی زنجانی)

مدح حضرت زهرا (س)

         يا زهرا (س)

ای تاج سر عالم و آدم زهرا

از کودکیم دل به تو دادم زهرا

آن روز که من هستم و تاریکی قبر

جان حسنت برس به دادم زهرا

(شاعرش را نميشناسم)

باتشكرازبرادرگرامي جناب آقاي امير بزازي براي ارسال اين شعر

مرثيه حضرت زهرا(س)

              يا زهرا (س)

گویا دعای نیمه شبم بی اثر شده

یعنی که خون پهلوی تو بیشتر شده

 

دیگر نماز مادر من بی قنوت شد

دیگر شب بلند علی بی سحر شده

 

از صبح، زخم سینه امانت بریده بود

حالا بلای جان تو درد کمر شده

 

از زخم های سوخته رنگی که دیده ام

فهمیده ام چه با بدنت پشت در شده

 

این بار هم که پا شدی از روی بسترت

خوردی زمین و پیرهنت سرخ تر شده

 

وقت نفس زدن چقدر زجر می کشی

این دنده ی شکسته عجب دردسر شده

(حسن لطفی)

مرثيه حضرت زهرا(س)

                 يازهرا (س)

چون شمع آب شد تنم از بس گريستم

ترسم كه سيل اشك كند سر به نيستم

اين روزها كسي كه عيادت كند ز من

افتد در اشتباه و نداند كه كيستم

(محمدجوادغفورزاده"شفق")


مرثيه حضرت زهرا(س)

          بعد از تو اي پدر....

تو نيستي و باز شدم بي قرار تو

با پهلوي شكسته شدم سوگوار تو

 

حتي كسي به دختر تو تسليت نگفت

غير از علي و حضرت پروردگار تو

 

بي تو از اين به بعد فقط گريه ميكنم

تا آن زمان كه باز بيايم كنار تو

 

شبها ببين چگونه تنم را كشان كشان

بر خاك ميكشم ، برسم تا مزار تو

 

با بودن تو حُرمت ما برقرار بود

رفتي و رفت حُرمت ايل و تبار تو

 

اين شهر،شهر توست ولي خوب تا نكرد

با دختر يتيم تو با يادگار تو

 

تو نيستي و بر سر من داد ميزنند

نفرين به روزگار من و روزگار تو

 

بي احترامي به علي؟!خاك بر سرم

شرمنده ام كه بسته شده دست يار تو

 

خِيرت قبول،فضّه برايم به درد خورد

ممنونم از تو و كرم ماندگار تو

(علي اكبر لطيفيان)

مرثيه حضرت زهرا(س)

               يا زهرا (س)

ز بس كه ظلم فراوان ز روزگار ميبينم

تو گويي آنكه اجل را به چشم يار ميبينم

اثر نهاده به بينايي ام چنان سيلي

علي مقابلم استاده تار ميبينم

(سعيد خرازي)

باتشكرفراوان از برادربزرگوارجناب آقاي محمد قديمي براي ارسال اين شعر

مرثيه حضرت زهرا(س)

         يا زهرا(س)

ز غُصه گشته تمام وجود من فریاد

وصیت تو ندایم دهد، مزن فریاد

 

چگونه آب بریزم بر این بدن که زند

به یاد جسم کبود تو پیرهن فریاد

 

سزد که سر ببرم شب به دامن صحرا

درون چاه زنم یاد این بدن فریاد

 

کفن چگونه بپوشم تو را که می ترسم

به زخم پهلویت امشب زند کفن فریاد

 

به لحظه ای که زدی ناله پشت در سوگند

نکرده حبس به سینه کسی چو من فریاد

 

هزار سال دگر اشکم ار به خاک افتد

به جای سبزه برآید ز هر چمن فریاد

 

هزار مرتبه جان دادم آن زمان که زدی

به مرگ محسن مظلوم خویشتن فریاد

 

چه شد به کوچه که هرجا مغیره را بیند

براید از دل پر غُصّه ی حسن فریاد

 

منم غریب به حقّ خدا که نتوانم

زنم به یاد غم یار، در وطن فریاد

 

همیشه یاد تو آرام ، سوزم و سازم

چنان که شمع ندارد به سوختن فریاد

 

کنون که حبس شده ناله ی علی در دل

سزد که بر لب (میثم) شود سخن فریاد

(غلامرضا سازگار"ميثم")

باتشكرفراوان از برادر بزرگوارجناب آقاي محمد قديمي براي ارسال اين شعر

مرثيه حضرت زهرا(س)

                 يا زهرا (س)

چاك شد قلب من از غصه چو پيراهن من

شست هجر تو به خوناب جگر دامن من

 

تا چراغي به شب تار بقيعت سوزد

شمع سان شعله برآيد ز دل روشن من

 

هيچ داني ز فراقت چه گذشته به علي

آخر عمر تو بود اول جان كندن من

 

آمدم اين دل شب با تو بگويم اي دوست

كه منم يك تن و اين شهر همه دشمن من

 

هر شمرده نفسي را كه زدي در پس در

كرد صد بار جدا جان مرا از تن من

 

نفسم حبس شده گريه گلويم بسته

تو دعا كن كه شود خاك سيه مدفن من

 

آنچنان زار بگريم كه ز چشمم ريزد

سيل اشكي كه شود بعد تو بنيان كن من

 

(ميثمم) فاطمه با مهر تو آيم به بهشت

جرم كونين بود گر همه بر گردن من

(غلامرضا سازگار"ميثم")

باتشكرفراوان ازبرادربزرگوارجناب آقاي محمد قديمي براي ارسال اين شعر

مرثيه حضرت زهرا(س)

             يا زهرا (س)

ای آشناترین چه غریبانه میروی

مخفی ز چشم شهر ز کاشانه میروی

 

ما که بنای دوری از هم نداشتیم

بانوی خانه بی علی از خانه میروی

 

آخر هم آرزو به دل زینبین ماند

گیسوی طفل را نزدی شانه،میروی

 

بودی کبوتر و به پرستو بدل شدی

هم زود، هم کبود از این لانه میروی

**

گرچه مرا نبردی و تنها گذاشتی

راحت شدی از آن همه دردی که داشتی

 

امشب که غسل دادم و شستم تن تو را

فهمیدم از چه نای نفس هم نداشتی

 

فهمیدم عاقبت که چرا موقع نماز

هر بار بین سجده گل لاله کاشتی

 

فهمیدم عاقبت که چرا پیش محرمت

یک لحظه معجر از سر خود بر نداشتی

**

غسل به زیر پیرهنت باورم نشد

زخمی که بود بر بدنت باورم نشد

 

دیدم هنوز هم اثر تازیانه ها

مانده به جای جایِ تنت باورم نشد

 

دستم که به بازویت رسید ...آه سوختم

هرگز سکوت و سوختنت باورم نشد

 

اینکه چه کرد ضربه مسمار با تو تا...

...امشب که خون شده کفنت باورم نشد

** 

ای وای از غم تو و احوال شوهرت

یکّی دوتا که نیست جراحات پیکرت

 

زنده شدند خاطره ها پیش چشم من

وای از به خاک خوردن تو پیش دخترت

 

افتادی و زِ رد شدن آن چهل نفر

می خورد بین شعله ،در خانه برسرت

 

با ضربه ای که خورد به پهلویت عاقبت

از دست رفت غنچه نشکفته پرپرت

(علی صالحی)

برگرفته از وبلاگ شعر شاعر

مرثيه حضرت زهرا(س)

           يا زهرا(س)

باغبان داند چه ها در باغ شد

ناگهان مسمار آهن داغ شد

 

گرچه زهرا همچنان استاده بود

پشت در گويي كه گير افتاده بود

 

همچو مرغ بسملي دخت رسول

در خطر بود و نفس ميزد بتول

(صادقي تبريزي)

باتشكرفراوان از برادر گرامي جناب آقاي ياسين مُلازاده براي ارسال اين شعر

مرثيه حضرت زهرا(س)

                يا زهرا (س)

شهر، از فتنه و بيداد و ستم غوغا بود
بين روبه صفتان شير خدا تنها بود


باب وحي از ستم اهل جهنم مي سوخت
شعله اش در جگر سوخته ي مولا بود


تا شود شعله ي آن آتش سوزان خاموش
عوض آب روان چشم علي دريا بود


ياس توحيد که نيلوفري از سيلي شد
اثرش بر گل رخسار علي پيدا بود


ريخت دشمن به سر همسر مولا، مولا
بازويش بسته و چشمش به سوي زهرا بود


هرکه دشمن به علي بود به زهرا مي زد
عصمت الله زدن اجر ذوي القربي بود


چار کودک به سوي مادرشان بود نگاه
نگه فاطمه سوي حرم بابا بود


در که شد باز نفس در دل محسن پيچيد
آهِ نشنيده ي او ناله ي يا اُمّا بود


دشمن آن دم که به بيت علوي برد هجوم
در ِآتش زده با فاطمه زير پا بود


(ميثم) آن روز که بازوي علي را بستند
روز ِبر پا شدن صحنه ي عاشورا بود

(غلامرضا سازگار"ميثم")

مرثيه حضرت محسن(ع)

        يا محسن ابن علي (ع)
کاش در پشت در سوخته مسمار نبود
خانه در سیطره ی افعی و کفتار نبود


مثل شمشیر پدر بودی و در بند غلاف
آه افسوس دمی فرصت پیکار نبود


مرد و مردانه به پای پدرت جان دادی
کارت ای مرد کم از میثم تمّار نبود


شک ندارم که به جز مادرت آن لحظه ی شوم
هیچکس مثل تو در شهر ، علی وار نبود


هیچکس مثل تو از مردم نامردم شهر
اینهمه دلزده و خسته و بیزار نبود


آنقدر خسته که بی آمدنی پر بزنی
آنقدر خسته که یک فرصت دیدار نبود


درد این شهر فقط بغض علی بود و علی
عادت کهنه ی این خطه جز انکار نبود


مادرت گفت: منم! دختر پیغمبرتان
گوش وامانده ی این خطه بدهکار نبود


پشت در خواست که خیبرشکنش حفظ شود
عشق میسوخت ولی باز کسی یار نبود


ثلث سادات جهان کم شد و پروانه شدی
کاش در پشت در سوخته مسمار نبود


کربلا جلوه ی هفتاد و سه تن بود اگر
هیزم و میخ در و آتش و دیوار نبود...

(محسن کاویانی(

باتشكرفراوان از جناب آقاي كاوياني براي ارسال اين شعر جانسوز

مرثيه حضرت زهرا(س)

             يازهرا(س)

تو کـه  می تــوانی بمانی بمان

عزیزم تو  خیــلی  جـوانی بمان

تو هم مثل من نیمه جـانی بمان

زمــین گـیر  من،آســمانی،بمان

اگر  می شـود می توانی بـمان

 

تو  نـیلوفرانه  تـریـن  یاس  شـهر

وجود  تو  کانون  احـساس  شهر

دعا گوی  هر قـدر  نشناس شهر

نکش دست از دست دستاس شهر

نباشـی، چـه آبی چه نانـی بمان

 

چه شد با علی همسفر ماندنت

چه  شـد  ماجرای  سـپر ماندنـت

چه  شد پـای حـرف پـدر  ماندنـت

پس از غـصه ی پشـت  در  ماندنت

نـدارد علــی هـمزبانی بمــان

 

برای علی بی تو بـد میشود

بدون تو غم بی عـدد میشود

نرو که غــرورم لــگــد میشود

و این سـقف،سـنگ لحدمیشود

تو باید غــمم را بدانــی بمــان

 

چرا اشــک را آبـرو میکــنی

چرا چــادرت را رفـو میکـــنی

چرا اسـتخوان درگـلو میکــنی

چرامـــرگ را آرزو میکـــــنی

چه کم دارد این زنــدگانی بمان

(مصطفي صابر خراساني)

امام زمان (عج)

         اللهم عجل لوليك الفرج

بغض كردي و هوا دست خوش تغيير است

قطره ي اشك بلورين تو در تكثير است

شهر ما خيس شد از نم نم باران يعني

آسمان قافيه ي چشم تورا پيگير است

(سعيد توفيقي)

امام زمان (عج)

          اللهم عجل لوليك الفرج    

از برکت دعای تو باران گرفته است

یک شهر مرده با نفست جان گرفته است

بوی بهشتِ گمشده در شهر می وزد

یا نه! هوای توست که جریان گرفته است

(سعيد توفيقي)

مرثيه حضرت زهرا(س)

           يا زهرا (س)

شام فراق آمد و صبح وصال رفت

از لانه ام كبوتر بشكسته بال رفت

سوگند بر اذان و اقامه كه يار من

باصورتي كه بود شبيه بلال رفت

(سيد محسن حسيني)


مرثيه حضرت زهرا(س)

             يا زهرا(س)

غزل گزیده‌ای از صائب تبریزی

مناسب زبان‌حال حضرت امیر علیه‌السّلام در فراق حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها

رفتـی و رفت با تو دل بـی‌قــرار مـن

یک‌بـاره شد تـهی ز دو گوهـر، کنار من


مـی‌بـود سهل، کار دل غـم کـشـیده‌ام

بـودی به جای خویش اگر غم‌گسار من


از نیم‌جان من به چه تقصیر دست داشت؟

داغی که بُرد صبر و شکیب و قرار من


بـاری مرا به داغ جدایی چـو سوختـی

غـافـل مشـو ز حـال دل داغ‌دار مـن


صبری که بود پـشت امیـدم از او به کوه

در روزگـار هـجر نـیـامد به کـار من

(صائب تبريزي)

********

                 يازهرا(س)

بگذشت نُه بهار تو، در لاله زار من

من بلبل تو بودم و تو گلعذار من


اي با تو رشكِ هشت بهشت، آشيانه‌ام!

بنگر به چار لاله‌ي دلْ داغ‌دار من


چشمان خويش بستي و مژگان گره زدي

هم باز كن گره ز مژه، هم ز كار من


شمشير، در غلافِ صبوري نهاده‌ام

تيغ زبان توست كنون، ذوالفقار من


اي ماه من! چه شد كه نچيدي ستاره‌اي

از آسمان ِ ديده‌ي اختر نثار من!


درياي بي‌كناره‌ي غم؛ سينه‌ي من است

اي ساحل علي! تو بمان در كنار من


امّيد ماندن تو، به دل ، پرورانده‌ام

(اي واي بـر من و دل امّيـدوار من)*

*
هلالی جغتایی

(جواد هاشمی "تربت("

باتشكرفراوان از برادربزرگوار جناب آقاي محمدقديمي براي ارسال اين شعر

مرثيه حضرت زهرا(س)

             يا زهرا (س)

کمک برای دیدن ، زنور ماه میگیرم

زنور چشم علی ، قوت نگاه میگیرم

زدست داده ام انگار قدرت تشخیص

حسین را ز حسن اشتباه میگیرم

(سعيد خرازي)

مرثيه حضرت زهرا(س)

                يا زهرا(س)

بار الها چه كنم گوهرم از دستم رفت

همدم و مونس و غم پرورم از دستم رفت

 

ماه من در شب تاريك نهان شد در خاك

آخر آن مرغ شكسته پرم از دستم رفت

 

ناگزيرم دگر از شهر مدينه بروم

چه كنم گر نروم همسرم از دستم رفت

 

فاتح خيبرم و خانه نشينم كردند

كشته شد فاطمه و ياورم از دستم رفت

 

درگهم مقتل محبوب جوانمرگ من است

هيجده ساله حمايتگرم از دستم رفت

 

غسل ميدادم و  ديدم بدنش مجروح است

وا مصيبت گل نيلوفرم از دستم رفت

 

فاطمه يك تنه بر من عوض لشگر بود

موج زد فوج بلا ، لشگرم از دستم رفت

 

صِهر پيغمبرم و خسته ز جور امّت*  *(صِهر:داماد)

ساقي كوثرم و كوثرم از دستم رفت

 

دگر از ناله اش اهل وطن آسوده شدند

راحتي بخش دل مضطرم از دستم رفت

 

آبِ رفته كه شنيدست به جو برگردد

عاقبت نور دو چشم ترم از دستم رفت

 

كاش ميبود خديجه سر قبرش ميگفت

واي بر حال علي دخترم از دستم رفت

 

نفسي ميكشم و همنفسي ميجويم

درد دل با كه كنم دلبرم از دستم رفت

 

ترسم از آن كه بُوَد زندگيم طولاني

سيرم از جان كه ز جان بهترم از دستم رفت

 

گردد از ناله ي زينب جگرم خون شبها

گويد اي واي خدا مادرم از دستم رفت

(استاد ولي الله كلامي زنجاني)

مرثيه حضرت زهرا(س)

               يازهرا(س) 

عزیز من چه شده دست بر کمر داری

گذشته نیمه ای از شب هنوز بیداری

 

دوباره پیرهنت پر ز خون شده مادر

برای شستن این جامه درد سر داری

 

دعا نکن اجلت زودتر ز من برسد

فقط بگو چه کنم تا که دست برداری

 

سه ماه گوشه ي این خانه بستری هستی

سه ماه میشود اما هنوز بیماری

 

اگرچه زخم تو را شسته ام ولی انگار

به باغ پیرهنت باز لاله میکاری

 

به یاد محسن خود باز میروی از حال

زیاد فکر نکن مادرم نکن زاری

 

تن تو آب شده بی رمق شده اما

هنوز عین سپاه علی علمداری

 

همین که قوت قلب پدر شدی کافیست

نیاز نیست بگیری به دوش خود باری

 

سه ماه میگذرد از اصابت مسمار

ولی دوباره از این زخم خون شده جاری

(مهدي نظري)