مرثيه حضرت قاسم ابن الحسن(ع)

       يا قاسم ابن الحسن (ع)

گُلی که رفته ای اما گلاب برگشتی

چو آب رفته ای و چون شراب برگشتی


پُر از سؤال به میدان قدم گذاشتی و

ز سُم ِ اسب گرفتی جواب، برگشتی


ادامه ي شعر در ادامه ي مطلب.....

ادامه نوشته

مدح و مرثيه حضرت قاسم ابن الحسن(ع)

         يا قاسم ابن الحسن(ع)

تو خواستی کمی ز کار عشق سر درآوری

و از نهالِ قامتِ خودت ثمر درآوری

 

امانتی به مادر ِ تو داده بود مجتبی

سپرده است نامه را دَم ِ سفر درآوری


ادامه ي شعر در ادامه ي مطلب.....

ادامه نوشته

مرثيه قاسم ابن الحسن(ع)

     يا قاسم ابن الحسن(ع)

این سنگ ها كه دور و برت را گرفته اند

چون تیغ تیز بر بدنت جا گرفته اند


دیدند بی زره چو تن نازك تو را

با شدت تمام تورا پا گرفته اند


ادامه ي شعر در ادامه ي مطلب.....

ادامه نوشته

مرثيه حضرت قاسم ابن الحسن(ع)

        يا قاسم ابن الحسن(ع)

سپرت سينه ي مجروح و زره پيرهنت

اجلت يار و عسل لخته ي خون در دهنت


سيزده سوره ي قرآن عمو با چه گنه

شسته با خون گلويت شده آيات تنت؟


ادامه ي شعر در ادامه ي مطلب.....

ادامه نوشته

مرثيه حضرت قاسم ابن الحسن(ع)

تقديم به روح همه ي گذشتگان و عاشقان اباعبدالله الحسين(ع) به خصوص "حاج تقي شريعتي"

     يا قاسم ابن الحسن (ع)

بي تو در بين حرم بانگ عزا افتاده

واي قاسم، عوض ِ وا عطشا افتاده


چاره اي كن كه نمانند به رويِ دستم

عمه ات از نفس و نجمه ز پا افتاده


ادامه ي شعر در ادامه ي مطلب.....

ادامه نوشته

مرثيه حضرت قاسم ابن الحسن(ع)

         يا قاسم ابن الحسن(ع)

آشنا بود آن صدایِ آشنایی که زدی

کربلا بیت الحسن شد با صدایی که زدی


خواهرم را بیشتر از هر کسی خوشحال کرد

بانگ إنّی قاسم بن المجتبایی که زدي


ادامه ي شعر در ادامه ي مطلب.....

ادامه نوشته

مرثيه حضرت قاسم ابن الحسن(ع)

        يا قاسم ابن الحسن(ع)

دست و پايم به هم از پَر زدنت پيچيده

چه كنم با تو كه اينگونه تنت پيچيده


لااقل كاش به جسمت زره اي ميكردم

استخوانت شده با پيرُهَنَت پيچيده


ادامه ي شعر در ادامه ي مطلب.....

ادامه نوشته

مرثيه حضرت قاسم ابن الحسن(ع)

        يا قاسم ابن الحسن (ع)

امان ز لحظه يِ آخر كه دست و پا مي زد

عموي بي كس خود را فقط صدا مي زد


امان ز تشگي و پا كشيدنش بر خاك

كه مُهر ِ داغ ِ دلش را به كربلا مي زد


ادامه ي شعر در ادامه ي مطلب.....

ادامه نوشته

مرثيه حضرت قاسم ابن الحسن(ع)

      يا قاسم ابن الحسن(ع)

تا لاله گون شود کفنم بیشتر زدند

از قَصد روی زخم تنم بیشتر زدند

 

قبل از شروع ذکر رَجَز مشکلی نبود

گفتم که بچه ی حسنم بیشتر زدند

 

این ضربه ها تلافی بدر و حنین بود

گفتم علی و بر دهنم بیشتر زدند

 

می خواستند از نظر عُمق زخمها

پهلو به فاطمه بزنم بیشتر زدند

(عباس احمدي)

مدح و مرثيه حضرت قاسم ابن الحسن(ع)

        يا قاسم ابن الحسن (ع)

تو فرق نداری به خدا با پسر خویش

اینگونه عمو را مکشان پشت سر خویش

خوب است نقابی بزنی بر قمر خویش

تا قوم زمینت نزنند با نظر خویش


آخر تو شبیه حسنی، حِرز بینداز

تو یوسف صحرای منی، حِرز بینداز


ادامه ي شعر در ادامه ي مطلب.....

ادامه نوشته

مرثيه حضرت قاسم ابن الحسن(ع)

يا قاسم ابن الحسن(ع)

در نگاهت فروغ توحيد است

چشم هايت دو چشمه خورشيد است

هر نگاه پر از صلابت تو

در حرم روشناي اميد است

با تماشاي قامتت، ارباب

پدرت را کنار خود ديده است

کوه عزم و اراده اي قاسم!

در دلت شور عشق، جاويد است

نورِ حُسن و حماسه‌ي مولا

بر قد و قامت تو تابيده ست


دمي از رخ نقاب را بردار

پرده‌ي آفتاب را بردار


ادامه ي شعر در ادامه ي مطلب.....

ادامه نوشته

مرثيه حضرت قاسم ابن الحسن(ع)

        يا قاسم ابن الحسن (ع)

ای حسن زاده، حسن در حَسَنَت می بینم

روح ِ توحید میان سُخنت می بینم

 

روی لب های تو با نیزه نوشتند حسن

خطِّ کوفی به عقیق یَمنت می بینم 


ادامه ي شعر در ادامه ي مطلب.....

ادامه نوشته

مرثيه حضرت قاسم ابن الحسن(ع)

       يا قاسم ابن الحسن (ع)

در سرخی غروب نشسته سپیده ات

جان بر لبم ز عمر به پایان رسیده ات

 

آخر دل عموی تو را پاره پاره کرد

آوای ناله های بریده بریده ات


ادامه ي شعر در ادامه ي مطلب.....

ادامه نوشته

مرثيه حضرت قاسم ابن الحسن(ع)

   يا قاسم ابن الحسن(ع)

بیشتر مثل مجتبي شده اي

ولي افسوس بي صدا شده اي

 

مثل آئينه اي كه خورده زمين

تكه تكه جدا جدا شده اي

 

هركجا دست مي زنم گود است

وايِ من غرق رد پا شده اي

 

زير سنگيني هزاران اسب

به گمانم که آسيا شده اي

(شاعرش را نميشناسم)

مدح و مرثيه حضرت قاسم ابن الحسن(ع)

  حضرت قاسم ابن الحسن(ع)

بالاترين محله ي پرواز جاش بود

خورشيد از اهالي صبح نگاش بود

 

خال لبش كه ارثيه ي آفتابهاست

يك آسمان ستاره ي قطبي فداش بود


ادامه ي شعر در ادامه ي مطلب.....

ادامه نوشته

مرثيه حضرت قاسم ابن الحسن(ع)

        يا قاسم ابن الحسن(ع)

من برایت پدرم پس تو برایم پسری

چه مبارک پسری و چه مبارک پدری

 

یاد شب های مناجات حسن می افتم

می وزد از سر زلف تو نسیم سحری


ادامه ي شعر در ادامه ي مطلب.....

ادامه نوشته

مرثيه حضرت قاسم ابن الحسن(ع)

يا قاسم ابن الحسن(ع)

گُل ِ پژمرده پژمردن ندارد

ز پا افتاده پا خوردن ندارد

مرا بگذار عمو برگرد خيمه

تن پاشيده كه بردن ندارد


ادامه ي شعر در ادامه ي مطلب.....

ادامه نوشته

مرثيه حضرت قاسم ابن الحسن(ع)

      يا قاسم ابن الحسن(ع)

اي يادگار ِ رويِ قشنگِ برادرم

جان كَندَنت روي زمين نيست باورم

 

وقتي كه استغاثه ي جانسوز تو رسيد

هفت آسمان شكست و فرو ريخت برابرم


ادامه ي شعر در ادامه ي مطلب.....

ادامه نوشته

مرثيه حضرت قاسم ابن الحسن(ع)

        يا قاسم ابن الحسن (ع)

درست لحظه ی آخر در این محل افتاد

و قطره قطره ی اهلا من العسل افتاد

 

میان عرصه ی میدان عجیب غوغا شد

مفاصل تن قاسم یکی یکی وا شد

 

چقدر خون چکد از ریش ریش پیروهنت

شکست گوشه ی ابرو...شکسته شد دهنت

 

خمیدگی تنت کار نیزه ی خصم است

اگر چه درد کمر بین ما دگر رسم است

 

و ناگهان ز قفا تیغ آهنین خوردی

ز نصفه های کمر خم شدی...زمین خوردی

 

ز تارهای گلویت مرا صدا زده ای

چقدر در وسط صحنه دست و پا زده ای

 

بگو بگو گه عزیزم تـنت گسسته چرا

درون حنجره ات استخوان شکسته چرا؟

 

چرا تمام تـنت را چنین بهم زده ای

مگر محله ی قصاب ها قدم زده ای؟

 

چقدر میوه ی سبزم...رسیده ای قاسم

گمان کنم که کمی قد کشیده ای قاسم

 

عدو تمام تو را بند بند کرده گلم

و نعل اسب تو را قد بلند کرده گلم

(نيما نجاري)

با تشكر فراوان از سرور گرامي جناب آقاي "سيد احمد حسيني شاهرودي"براي ارسال اين شعر جانسوز

مرثيه حضرت قاسم ابن الحسن(ع)

          يا قاسم ابن الحسن(ع)

لاله‌ي خشك شده ! زينت صحرا شده‌اي

باغبان نيست ببيند كه چنين وا شده‌اي

 

برگ برگ بدنت ريخته دورم ، قاسم

بر زمين مانده و پا خورده‌اي و تا شده‌اي

 

سنگها نُقل شدند و به سرت پاشيدند

تازه دامادِ عمو...بَهْ..! كه چه زيبا شده‌اي

 

آن قَدَر جسم نحيف تو به هم پيچيده

هرچه كه مي‌نِگرم شكل مُعمّا شده‌اي

 

خيز و برگرد به خيمه كه ببيند نجمه

مثل سقّا چه قَدَر خوش قد و بالا شده‌اي

 

استخواني سر راه نفسَت سبز شده

بي‌جهت نيست كه يادآور زهرا شده‌اي

(علي صالحي)

با تشكر فراوان از سرور گرامي جناب آقاي علي صالحي

مرثيه حضرت قاسم ابن الحسن(ع)

   يا قاسم ابن الحسن(ع)

گُله طوفان سواري واي بر من

تمام عشق ياري واي بر من

علي اكبر كه جوشن داشت آن شد

تو كه جوشن نداري واي بر من

*****

اشك هايت طعنه بر جيحون زده

آتشي بر خرمن مجنون زده

خواب مي بينم خدايا چيست اين؟

استخوان ازسينه ات بيرون زده

(وحيد قاسمي)

مرثيه حضرت قاسم ابن الحسن(ع)

       يا قاسم ابن الحسن(ع)

چون چشم نيزه قُوّت جان مرا گرفت

پهلوي من نشست و نشان مرا گرفت

 

ميرفت تا كه فاش پدر خوانمت عمو

سُمّ فرس رسيد و دهان مرا گرفت

 

گويند بو كشيدن گل ، مرگ مؤمن است

بوي خوش دهان تو جان مرا گرفت

 

من سينه ام دُكانِ محبت فروشي است

آهن فروش ، از چه دُكان مرا گرفت؟

 

دشمن كه چشم ديدن ابروي من نداشت

سنگي رها نمود و كمان مرا گرفت

 

لكنت نداشت من كه زبانم ز كودكي

موم عسل چگونه زبان مرا گرفت؟

 

چون كندوي عسل بدنم رخنه رخنه است

اين نيش هاي نيزه توان مرا گرفت

 

گِل شد ز خاكِ سُمّ ِ فرس خونِ پيكرم

ريگ روان همه جريان مرا گرفت

 

معني ، ز پيرهاي سپاهِ جمل رسيد

هر چه رسيد و عمر جوان مرا گرفت

(محمد سهرابي)