ولادت امام حسين(ع)
صل الله عليك يا اباعبدالله
بر چهره ي ماه گونه اش لبخندي
در بين دو ابروش عجب پيوندي
حالا نكند حسود چشمش بزند
بايد كه نبي دود كند اسفندي
(مجيد تال)
صل الله عليك يا اباعبدالله
بر چهره ي ماه گونه اش لبخندي
در بين دو ابروش عجب پيوندي
حالا نكند حسود چشمش بزند
بايد كه نبي دود كند اسفندي
(مجيد تال)
يا مظهرالعجائب
تو از خدای کردی ام آگاه یا علی
هرچند الکن است زبان دلم ولی
آغاز کرده مدح تو را مرتضی علی
***
وقتی خدا به خلقت هستی اراده کرد
توحید را به صورت یک مرد ساده کرد
از اسم مستعار خودش استفاده کرد
کل صفات را روی اسمش پیاده کرد
آنقدر شد شبیه خودش که صداش کرد
آیینه دار ذات خدا مرتضی علی
***
تا داشت پای خلقت دستش هنر گذاشت
دستی که روی سینه عالم اثر گذاشت
از مرز بندگی همه را پشت سر گذاشت
از رازهای خود همه را بی خبر گذاشت
تا عرش رد پای تو را دید آسمان
از آن به بعد رفته کجا مرتضی علی
***
قرآن به وصف ذات تو دارد عبارتی
یا ایهاالعزیز و جئنا بضاعتی
یعنی به هرچه غیر خدا بی شباهتی
از اتحاد رد شده و عین وحدتی
ما بنده تو ایم و تویی بنده خدا
قالو بلای دوم ما مرتضی علی
***
هر کس از این معادله سر در بیاورد
باید سری به سجده قنبر بیاورد
در زیر ذوالفقار شما سر بیاورد
قلبی به اشک دیده شناور بیاورد
یا ایهاالامیر سرم را قبول کن
سرمایه ام ولای شما مرتضی علی
***
کجراهه اند بی قدمت راست راهه ها
بی قدر در رسای تو اند این سیاهه ها
قلبم پر است از تو و این فلبداهه ها
یکتایی تو علت کفر الاهه ها
افتاده ام به خاک و صدا میزنم تو را
آقا بگیر دست مرا مرتضی علی
***
تنها تویی که بردن نامت عبادت است
هرکس گدات نیست خودش بی لیاقت است
بی تو نفس به سینه ي ما بی حرارت است
بی تو بهشت اهل یقین بی ضمانت است
سودای عاشقیست گدایی بهانه است
دردی بده بدون دوا مرتضی علی
***
چاه تو آب چشمه ما را زلال کرد
نان جوی تو گندم ما را حلال کرد
کویت بهشت رفتن ما را محال کرد
گفتیم حق علیست به هر کس سوال کرد
گنجینه های نام جهان شد اسیر آن
نعلین وصله دار تو یا مرتضی علی
***
در انتهای حق طلبی دار میثم است
این راه عاشقانه جنون مجسم است
آن رستخیز عام که نامش محرم است
تفسیر سرخ راه علی در دو عالم است
در این هزار سال همیشه گذشته است
راه نجف ز کرب و بلا مرتضی علی
***
تنها سلاح باورمان راه چاره است
باور کنید بمب اتم هیچ کاره است
عالم در انتظار شروعی دوباره است
امروز شیعه منتظر یک اشاره است
یا قاهرالعدو و یا والی الولی
یا مظهر العجایب و یا مرتضی علی
(محمد صميمي)
با تشكر فراوان از برادر بزرگوار جناب آقاي محمد قديمي براي ارسال اين شعر
يا امام سجاد(ع)
احترام تو را سلام نبود
حق تو كوچه هاي شام نبود
حق آيينه ها شكستن نيست
گيرم اين آينه امام نبود
هيچ جايي براي حال شما
بدتر از مجلس حرام نبود
گريه كردي صدا زدي اي كاش
هيچ سنگي به روي بام نبود
كاش مادر مرا نمي زاييد
آفتابم ، خرابه جام نبود
حرفِ ويرانه در ميان آمد
دختر شاه يادمان آمد
ادامه ي شعر در ادامه ي مطلب.....
سالار زينب حسين جان
حسين قافله ات نيّتِ سفر دارد
تو ميروي و خدا از دلت خبر دارد
براي بدرقه اُمّ البنين هم آمده است
به جاي مادرتان دست بر كمر دارد
مسيرتان،زياد است و دخترت كوچك
براي دختر تو اين سفر خطر دارد
براي قاسم از اينجا زره ببر آقا
براي پيكر او سنگها شرر دارد
ميان قافله ات جا كه هست با زينب
بگو كه چادر و معجر اضافه بر دارد
بيا حسين عوض كن تو ساربانت را
گمان كنم كه به انگشترت نظر دارد
بيا براي خودت هم كفن بخر آقا
ثواب دارد عزيزم كجا ضرر دارد
(علي اصغر انصاريان)
احساس مادري...
وقتي كه شير از سينه ي من ميگرفتي
من تازه طعم مادري را ميچشيدم
انگار دنيا را به من دادند يكجا
وقتي صداي خنده ات را ميشنيدم
(شاعرش را نميشناسم)
يا قمرالعشيره
آسمان جلوه اي اگر دارد
از نماز شب قمر دارد
شب ميلاد تو همه ديدند
نخل ام البنين ثمر دارد
آمدي و حسين قادر نيست
از نگاه تو چشم بر دارد
كوري چشم ابتران حسود
چقدر فاطمه پسر دارد
اي رشيد علي نظر نخوري
شهر چشمان خيره سر دارد
باب حاجات ، كعبه ي خيرات
بر تو و قدو قامتت صلوات
اي نسيم پر از بهار علي
ماه در گردش مدار علي
چقدر مشكل است تشخيصت
تا كه تو مي رسي كنار علي
با تو يك رنگ ديگري دارد
شجره نامه ي تبار علي
دومين حيدر ابوطالب
صاحب غيرت و وقار علي
به شما ميرسد ذخيره ي طف
همه ي ارث ذوالفقار علي
اي علمدار و سر پناه حسين
حضرت حمزه ي سپاه حسين
كاشف الكربي و تمنا من
دستهاي هميشه بالا من
تو بر اين خاكها بكش دستي
اگر اين خاك زر نشد با من
سر سال است مرد مسكينم
مكش از دست خاليم دامن
چقدر فاصله است اي دريا
از مقام ظهور تو تا من
تو بزرگ قبيله ي آبي
تو غديري ، فراتي اما من
خشكسالم ، كوير بي آبم
روزگاري است تشنه ميخوابم
كمرت جايگاه شمشير است
لب تو جايگاه تكبير است
سر ما رابزن همين امروز
صبح فردا براي ما دير است
هيچ كس روبه روت نيست مگر
آن كسي كه ز جان خود سير است
سيزده ساله حيدري كردي
پسر شير بيشه هم شير است
گيرم افتاده است روي زمين
دست تو باز هم علمگير است
پسر شاه لافتي عباس
اي جواني مرتضي عباس
از نگاه كبوتري وارم
به مقام تو غبطه ميبارم
سر من را اگر بگيري باز
به دو ابروي تو بدهكارم
ارمني هم اگر حساب كني
دست از تو بر نميدارم
بده آن مشك پاره ي خود را
تا براي خودم نگهدارم
بي سبب نيست گريه ي چشمم
حسرت صبح علقمه دارم
با تمامي شور و احساسم
آرزومند كف العباسم
زلف ما را ز مشك وا نكيند
لب ما را از آن جدا نكنيد
پاي ما را به جان خالي مشك
در حريم فرات وا نكنيد
دست بر زيرتان نمي آرد
آبها اينقدر دعا نكنيد
تيرها روي اين تن زخمي
خودتان را به زور جا نكنيد
تازه طفل رباب خوابيده
جان آقا سر و صدا نكنيد
تا كه از مشك پاره آب چكيد
رنگ از چهره ي رباب پريد
علي اكبر لطيفيان))
يوسف اگر هست خريدار توست
چند صباحي است كه بارانيم
در
به در كوچه ي حيرانيم
سر
به بيابان بگذارم دگر
خسته
از اين شهر بيابانيم
دست
كسي هست به دادم رسد
من
كه دگر روي به ويرانيم
دور
و بر كوچه ي معشوق خود
روز
و شبان گرم غزل خوانيم
كاش
كه از دست قضا لحظه اي
دور
سر يار بگردانيم
دور
سر ماه بني هاشمي
نذر
قدوم قمر فاطمي
صحن
دله شهر چراغان شده
عشق
در اين باديه مهمان شده
هوش
و حواس همه ي عرشيان
جمع
به يك زلف پريشان شده
شمع
شب خانه ي خورشيد ها
جلوه
ي يك ماه درخشان شده
دامنه
ي دامن ام البنين
با
گل رويش چو گلستان شده
پاي
به سر كودكي حيدر است
اين
كه در اين مهد نمايان شده
قند
دل مادر او گشت آب
تا
پدر عباس نمودش خطاب
آمدي
اي نور كه پيدا شوي
ماه
شب چارده ي ما شوي
آمدي
اي چشمه ي خورشيد تا
روشني
چشم مسيحا شوي
ساقي
لب تشنه ي كرببلا
آمده
اي تا كه تو دريا شوي
آمدي
از صلب امير عرب
تا
پسر حضرت زهرا شوي
كودك
شيرين علي آمدي
تا
نمك سفره ي مولا شوي
ما
همگي تشنه لبان توايم
زودتر
اي كاش تو سقا شوي
ما
همگي كاسه به دست توايم
تشنه
ولي يكسره مست توايم
يوسف
اگر هست خريدار توست
نرخي
اگر هست به بازار توست
بردن
دل از همه ي اهل بيت
كار
كسي نيست فقط كار توست
هر
كه فقط خواب تو بيند به خواب
تا
ابد الدهر گرفتار توست
هفت
بهشتي كه خدا گفته است
باغچه
اي در پس ديوار توست
مادر
من داده مرا دست تو
گفته
ابوالفضل نگهدار توست
ذكر
مدام دل من صبح و شام
حضرت
عباس عليه السلام
اي
پسر شير خداوندگار
وي
خم ابروت خم ذوالفقار
در
صف صفين زدي كآن چنان
روز
به چشم همه شد شام تار
بازي
در كودكي ات بود و شد
لشكري
از بازي تو تار و مار
ميمنه
تا ميسره ي شام بود
يكسره
در ناله اي أين الفرار
زاده
ي «شعثا» كه همه گفته اند
يك
تنه او هست خودش صد هزار
با
پسرانش به درك رفته اند
با
لب شمشير تو اي تك سوار
گر
بروي ميمنه تا ميسره
كار
سپاهي بشود يكسره
سوره
ي خورشيد اگر مي رسد
در
پي آن شأن قمر مي رسد
عاقبت
از جلوه ي اين مهر و ماه
ظلمت
ما نيز به سر مي رسد
همت
و هميّت خون پدر
هر
چه كه باشد به پسر مي رسد
تا
كه علم بر سر دوش تو هست
كي
به سوي خيمه خطر مي رسد
اي
پدر مشك به اشكت قسم
زخم
غم تو به جگر مي رسد
قبل
رسيدن به كنار تنت
دست
برادر به كمر مي رسد
قد
تو طوبي است چرا اينقدر
قبر
تو كوچك به نظر مي رسد
اي
علم افراشته در عالمين
اكشف
يا كاشف كرب الحسين
(شاعرش را
نميشناسم)
يا قمرالعشيره
چشم ها قبله گاه دريا شد
صف مژگان دوست تا واشد
همه ديدند خيل مژگان را
چشم خيمه پر از تماشا شد
تا كه بالا روند از دوشش
بين طفلان دوباره دعوا شد
دشمن از دور هم نظر ميكرد
بسكه حيران قدّ و بالا شد
دست بر دامن كرامت او
همه ي آبهاي دنيا شد
صاحب جود و تيغ و مشك و علم
آبروي تمام اهل حرم
تيغ تا در مصاف بر دارد
آسمان هم شكاف بردارد
نيست ممكن كه در برابر خصم
ذرّه اي انعطاف بر دارد
بدن او زره نمي خواهد
تيغ را بي غلاف بر دارد
چه مهيب است نعره اش كه ترك
سينه ي كوه قاف بر دارد
بوسه از خاك پاي او جبريل
لحظه هاي طواف بردارد
تك يل كربلا اباالفضل است
باب حاجات ما اباالفضل است
گره در بين ابروان افتاد
رعد و برقي در آسمان افتاد
كيست اين مرد غيرت طوفان
كه سپاهي نفس زنان افتاد
به گمانم علي جوان شده است
آتشي بين كهكشان افتاد
از افق تا افق تمامي خلق
پيش اين دست پر توان افتاد
گر اراده كند در اين صحرا
ميبرد تا به خيمه دريا را
اين صدا از هجوم يك شير است
ناله ي دشمني زمين گير است
كوفيان آمده امير حسين
واي بر ما زمان تسخير است
همگي قبر خويش را بكنيد
كه علمدار گرم تكبير است
چه قد و قامتي چه بازويي
طاق ابرو ببين كه شمشير است
مشك بر روي دوش آورده
آب در پاي او سرازير است
اين اگر مرتضاست واويلا
چقدر هيبتش نفس گير است
رجزش دشنه بر جگر بزند
واي از ماه اگر كه سر بزند
كودكان تشنه اند اما رفت
خبر آمد كه باز سقا رفت
گره بر معجر سكينه زنيد
كه پناه حرم از اين جا رفت
ناله ميزد رباب در خيمه
طفلم از دستم اي خدايا رفت
در كنار شريعه بر سر او
سر سرنيزه ها به بالا رفت
ز سر پيكري كه بي دست است
قد كمان ، قد شكسته زهرا رفت
باز بانوي خسته اي آمد
به سر سر شكسته اي آمد
اي كه افتاده غرق خون به برم
سر به دامان من بنه پسرم
سر به زانوي من بذار و بخواب
خاك غربت دوباره شد به سرم
من كنار تو دست بر پهلو
و تو بي دست پيش چشم ترم
كاش ميشد ز خاك برخيزي
كاش ميشد تورا به خيمه ها ببرم
گر تنت را ز خاك بردارم
به خدا تير ميكشد كمرم
گرچه سعي و تلاش خود كردي
بعد تو خيمه ماند و نامردي
شاعرش را نميشناسم))
يا علي مولا مددي
آنكه خدا طرح جَنان ، از رُخ او كشد
هيبت او كلِّ يلان را ، به زانو كشد
كعبه ي سَيار كه دل را ، به هر سو كشد
نام علي تا كه بَرَم ، عالمي هو كشد
محور افلاك علي ، پدر خاك علي
خواجه ي لولاك علي ، يل بي باك علي
آنكه بر او كعبه كند ، گريبان چاك علي
يا علي حيدر مددي__مددي يا حيدر
*****
كار ولايتِ علي ، شيعه سازي بود
شيعه ي او را به فلك ، سرفرازي بود
نماز بي ولاي او ، بي نمازي بود
وضوي آن قسم به حق ، آب بازي بود
يك تنه لشكر شِكَنَد ، دَر ِخيبر شكند
وصله ي نعلين علي ، قيمت زر شكند
آنكه به يك غمزه ي او ، عشق هم سر شكند
يا علي حيدر مددي __ مددي يا حيدر
*****
شمس كه مه از رخ او ، وام گيرنده است
در بر ِوَالشمس ِرُخش ، باز شرمنده است
او اسدالله است يدالله است و توفنده است
هر كه مصافش برود ، قبر خود كنده است
شير به زنجير كِشد ، تا كه شمشير كشد
عرش به هم ميريزد ، تا كه تكبير كشد
او كه به هنگام نماز ، از تنش تير كشد
يا علي حيدر مددي__ مددي يا حيدر
*****
با علي اي ديده دگر ، پي دلبر نگرد
اي نفس اَر بي او فرو ، رفته اي بر نگرد
اي كه به دور كعبه و منكر حيدري
كعبه ولادتگه اوست ، دور حيدر نگرد
كو زره پشت علي؟ ، عرش را كشته علي
مُقَدَراتِ عالمي ، بسته ي مشت علي
اينكه جهنم يا بهشت ، كار انگشت علي
يا علي حيدر مددي__ مددي يا حيدر
(مهدي زراعتي)
يا حسين(ع)
گل باغ جنان بودیم و رفتیم
پیمبر را نشان بودیم و رفتیم
مدینه ای تمام خاطراتم
(اگر بار گران بودیم و رفتیم)
***
وداعی تلخ کردم با پیمبر
نهادم صورتم بر قبر مادر
دلم تنگ حسن شد ای خدایا
بقیع رفتم برای بار آخر
***
(دلم از زندگانی سخت سیره
بمیرم هرچی زودتر باز دیره)
رَوَد زینب جوان از این مدینه
ولی روزی که برگردد چه پیره
***
نوایی می زند آتش به سینه
رود همراه بابایش سکینه
رسد روزی که بی بابا بیاید!
خداحافظ...خداحافظ مدینه
***
دل بی تاب را تابی بیاور
شبم تاریکه،مهتابی بیاور
شده اُم البَنین وقت جدایی
برای بدرقه آبی بیاور
***
ببین زینب که جانی در تنم نیست
دگر چاره به غیر از رفتنم نیست
چنان در این سفر غارت شوم من
که حتی بنگری پیراهنم نیست
***
بود تا همره من أشجع الناس
کجا و کی کنم من درد،احساس؟!
ز چشم بَد نگهدارش خدایا
که گردد خیمه غارت بعد عباس
***
نباشد این وداع آخر من!
بگفتا رازهایی مادر من
شود گودال جمع پنج تن جمع
نَهَد بر دامنش مادر،سر من
***
خدایا هم علیمی هم خبیری
پذیرفتم هر آنچه می پذیری
برای ما شهادت بوده عادت
ولی ای وای از داغ اسیری
***
دل ارباب از هجران کباب است
رقیه در بَرَش طفل رباب است
پدر گفتا:که خوش باشی عزیزم
بدان روزی رسد جایت خرابه است
(علي اصغر انصاريان)
باتشكر از وبلاگ وزين"سلام بر شبير"
صل الله عليك يا اباعبدالله
برسانند اگر تربت دلداران را
در مي آرند ز هر دلهره بيماران را
همه سرمايه ي يك اهل كرامت كرم است
احتياجي به دِرَم نيست ، كرم داران را
يوسف آن است كه از تخت تنزل نكند
بارها گر بفرستند خريداران را
در بهشت تو چرا حرف جهنم بزنيم
قلم عفو بگيريد گنه كاران را
سر كه گرم است پي كار تو دل هم گرم است
باز دلگرم تو كردند سر ِياران را
كورتر كن گره ام را ، نكند باز كني
وا مكن از سر خود جمع گرفتاران را
گريه تا هست حرام است نماز باران
چه خيالي است بگيرند اگر باران را
بعد از اين پيرهني با يقه ي تنگ مپوش
خون مكن اين جگر سرخ ِهواداران را
*****
رب الارباب شد ، الله صفاتي كه رسيد
شد حسين ابن علي جلوه ي ذاتي كه رسيد
بود منظور همان گريه براي ارباب
اندر آن ظلمت شب آب حياتي كه رسيد
ظاهرش كرب و بلا ، باطنش عرش الرّحمان
اذن معراج شد آن برگ براتي كه رسيد
كرمت دست نينداخت مرا دست گرفت
طيب الله به كشتي نجاتي كه رسيد
بيشتر از همه تو گردن ما حق داري
به دليل همه ي اين بركاتي كه رسيد
لبم از مهريه ي فاطمه سيراب نشد
تشنه تر كرد مرا آب فراتي كه رسيد
*****
بال فطرس به عنايات تو پر ميگيرد
تا غلام تو شود بال سفر ميگيرد
دل ما خرج كه شد قيمت آن بالا رفت
سنگ در كنج حرم ، قيمت زرّ ميگيرد
بهترين سود همين است كه در چشم تر است
به تو دل ميدهد و چند گُهر ميگيرد
چقدر زود در ِ خانه ي تو ريخته اند
وقت خيرات ، گدا زود خبر ميگيرد
بين فرزند و غلامت نگذاري فرقي
كرم تو همه را مدِّ نظر ميگيرد
چقدر فاطمه تشنه ست در اين ششماهه
انَاالعطشان تو انگار جگر ميگيرد
*****
اَرني گفتنم از هر سخنم مي آيد
ولي از سمت تو هر بار لَني مي آيد
كاروان راه مينداز ، بمان تا برسم
دارد از راه اُويس قرني مي آيد
تا زمين هاي يمن مِهر علي را دارند
به قنوت تو عقيق يمني مي آيد
كرم ذاتي دست تو از آن جانب در
قبل هر گونه عرق ريختني مي آيد
رنگ هرآنچه ببافد به تنت سرخ بُود
به تو از فاطمه هر پيرهني مي آيد
پيرهن نيز به جسم تو افاقه نكند
به تو انگار همان بي كفني مي آيد
(علي اكبر لطيفيان)
سالار زينب(س)
می آید ای دل ، منزل به منزل
از
دل صحرا ، کاروان دل
ساربان
آرام ، قدری آهسته
ناقه
ی زینب ، در گل نشسته
سالار
زینب(3) ياابن الزهرا
چشم
مادر ها ، اشک دختر ها
آه
خواهرها ، خود گواه است
کاروان
گل ، با دو صد بلبل
عازم
به سوی ، قتله گاه است
سالار
زينب(3) ياابن الزهرا
آید
یک خواهر ، با شش برادر
پشت
سر قاسم ، پیش رو اکبر
ناموس
زهرا ، در دل صحرا
با
برادر ها ،میکند سفر
سالار
زینب (3) ياابن الزهرا
وای
اگر هجران ، آید به میان
یا
شود کمان ، یا بمیرد
وای
از آن ماتم ، گر در این عالم
بین
نا محرم ، جا بگیرد
سالار
زینب(3) ياابن الزهرا
عجب
عموی ، پر خروشی
چه
می فروش و باده نوشی
ولی
بدون ، او نماند
نه
گوش و واره وَ نه گوشی
سالار زينب(3) ياابن الزهرا
(شاعرش را نميشناسم)
صل الله عليك يا اباعبدالله
اي علمدار سپه در دلِ شب بار ببند
محمل پردگيان دوز ز اغيار ببند
همه ي اهل حرم را به حرم كن احضار
كودكان را به محبت دلِ شب كن بيدار
اين خداحافظي آخر ما با زهراست
بعد از اين وعده ي ما با همگان كرب و بلاست
خواهر انگار همين جاست طواف من و تو
قبر گمگشته ي زهراست مطاف من و تو
مادرا ميبرم از كوچه پريشاني را
ميبرم همره خود اينهمه قرباني را
مشكل قافله را وابگذاريد به من
گريه ي دختركم را بسپاريد به من
شيرخوارم كه شده كودك هجده روزه
گردنش حرز ببنديد ولي از بوسه
اي سپه دار ، سپه را كمك از امشب كن
با علي اكبر من همرهي ِزينب كن
از همين اول راه آب بنوشان به همه
زينبم جامه ي بسيار بپوشان به همه
همه ي لشگر عشق است غلامت زينب
زانوي اكبر ليلاست ركابت زينب
بعد از اين كاش كه بي يار نگردي خواهر
كاش بي قافله سالار نگردي خواهر
(محود ژوليده)
يا ابا عبدالله(ع)
اي شمع ِ من بسوز كه پروانه ميرود
زين آستان ، صاحب اين خانه ميرود
اي شهر ِجدِّ اَمجَد و والا تبار من
بنگر حسين چگونه از اين خانه ميرود
مادر به پاي خيز و دعا كن به كاروان
موساي تو اگر چه دليرانه ميرود
مادر ببوس ديده ي گريان دخترم
نازش بكن رقيه به ويرانه ميرود
بنگر به اكبرم كه چه تعجيل ميكند
عباس را ببين كه چه مردانه ميرود
اي باغبان دگر بنشين در عزاي گل
فصل خزان رسيده و پروانه ميرود
(شاعرش را نميشناسم)
با تشكر فراوان از برادر بزرگوارم جناب آقاي امير بزازي براي ارسال اين شعر
يا حسين(ع)
وقتی که می رفتند دنیا گریه میکرد
شهر مدینه مثل زهرا گریه میکرد
وقتی که می رفتند پشت پای آنها
چشمان جبرائیل حتی گریه میکرد
پائین پای ناقه مریم گریه میکرد
دورِ سر گهواره عیسی گریه میکرد
این است آن داغ عظیمی که برایش
حتی میان تشت ،یحیی گریه میکرد
این است زینب بانویی که زیر پایش
زانوی لرزه دار سقا گریه میکرد
بوسید اکبر دستهای مادرش را
در زیر چادر، ام لیلا گریه میکرد
بر روی دامن مادری در گوش طفلش
آهسته تا میگفت لالا گریه میکرد
یک کاروان گریه شد وقتی رقیه
با گفتن بابا، بابا گریه میکرد
در زیر پای محمل مستوره عشق
منزل به منزل ریگ صحرا گریه میکرد
وقتی که میرفتند عالم سینه میزد
وقتی که میرفتند دنیا گریه میکرد
(علي اكبر لطيفيان)
برگرفته از وبلاگ وزين "شعر شاعر"
يا مظلوم
شیعیان دیگر هوای نینوا دارد حسین
روی دل با کاروان کربلا دارد حسین
از حریم کعبۀ جدّش به اشکی شست دست
مروه پشت سر نهاد امّا صفا دارد حسین
می برد در کربلا هفتاد و دو ذبح عظیم
بیش از اینها حرمت کوی منا دارد حسین
پیش رو راه دیار نیستی کافیش نیست
اشک و آه عالمی هم در قفا دارد حسین
بس که محمل ها رود منزل به منزل با شتاب
کس نمی داند عروسی یا عزا دارد حسین
رخت و دیباج حرم چون گل به تاراجش برند
تا به جائی که کفن از بوریا دارد حسین
بردن اهل حرم دستور بود و سرّ غیب
ورنه این بی حرمتی ها کی روا دارد حسین
سروران ، پروانگانِ شمع رخسارش ولی
چون سحر روشن که سر از تن جدا دارد حسین
سر به قاچ زین نهاده راه پیمای عراق
می نماید خود که عهدی با خدا دارد حسین
او وفای عهد را با سر کند سودا ولی
خون به دل از کوفیان بی وفا دارد حسین
دوستانش بي وفا و دشمنانش بي حيا
با کدامین سَر کُنَد،مشکل دو تا دارد حسین
سیرت آل علی با سرنوشت کربلاست
هر زمان از ما یکی صورت نما دارد حسین
آب خود با دشمنان تشنه قسمت می کند
عزّت و آزادگی بین تا کجا دارد حسین
دشمنش هم آب می بندد به روی اهل بیت
داوری بین با چه قومی بی حیا دارد حسین
بعد از اینش صحنه ها و پرده ها اشک است و خون
دل تماشا کن چه رنگین سینما دارد حسین
ساز عشق است و به دل هر زخم پیکان زخمه ای
گوش کن عالم پر از شور و نوا دارد حسین
دستِ آخر کز همه بیگانه شد دیدم هنوز
با دم خنجر نگاهی آشنا دارد حسین
شمر گوید گوش کردم تا چه خواهد از خدا
جای نفرین هم به لب دیدم دعا دارد حسین
اشک خونین گو بیا بنشین به چشم "شهریار"
کاندرین گوشه عزائی بی ریا دارد حسین
(محمدتقي بهجت تبريزي"شهريار")
يا زينب كبري(س)
هرگز خیال سلسله از خاطرم نرفت
شام و شراب و هلهله از خاطرم نرفت
خیلی به اشکِ ماتم ما خنده شد ولی
آن نیشخندِ حرمله از خاطرم نرفت
(شاعرش را نميشناسم)
با تشكر فراوان از برادر بزرگوارم جناب آقاي امير بزازي براي ارسال اين شعر
يا اخاء
برخيز و رو به حرمله ي خيره سر نده
پنجاه سال آبرويم را هدر نده
(شاعرش را نميشناسم)
لطفا اين روضه در حال و هواي عاشورايي خوانده وحق روضه ادا شود
سالار زينب(س)
آقا چه شد كه حج شما نيمه كاره ماند؟
شبهاي شهر مكه چرا بي ستاره ماند؟
بار سفر مبند، دلم شور مي زند
گويا قيامت است،مَلك صور مي زند
من خواب ديده ام، سرتان را به ني زدند
گرگان تشنه، زوزه كشان لب به مِي زدند
ديدم نسيم شانه به گيسوت مي زند
مَرهم به زخم گوشه ي ابروت مي زند
ديدم تو را به نيزه شه ميگسارها
هو مي كشند دوروبرت ني سوارها
آقاي من،شما كه مسيح عشيره اي
در كوفه متهم به گناهي كبيره اي
اينجا بمان كه حرمت كعبه تويي حسين
آقا مرو، كه عزت كعبه تويي حسين
ديدم كه حاجيان منا لنگ مي زدند
شيطان پرست ها به خدا سنگ مي زدند
حالا كه مي روي سفري پرخطر حسين
پس لااقل سه ساله ي خود را مبر حسين
پاشيدم آب پشت سر محمل رباب
با ظرف اشك ديده ي خونين جگر حسين
فكري به حالِ روز مباداي ايل كن
چندين قواره چادر ديگر بخر حسين
اين ساربان به درد مسيرت نمي خورد
يك ساربان اهل نظر را ببر حسين
او نقشه ها كشيده كه دور وبر شماست
چشمش مدام خيره به انگشتر شماست
با بردنش نمك به جگر مي خورد حسين
شش ماهه ي تو زود نظر مي خورد حسين
با اينكه مست ذكر خوش يارب توأم
اما هنوز مضطرب زينب توأم
يعقوب چشم آينه ها پير مي شود
اين شهر بي حضور تو دلگير مي شود
دارد ز ديده قافله ات دور مي شود
كم كم بساط روضه ي ما جور مي شود
(وحید قاسمی)
يا قمر العشيره
شنیدم دستهایت را بریدند
شنیدم چشم نازت را دریدند
چوطفلان این سخنهارا شنیدند
همه از هم خجالت می کشیدند
(شاعرش را نميشناسم)
يا قتيل العبرات
این اشک نیست، آب زلال و مطّهر است
این چشم نیست، چشمه ای از حوض کوثر است
ظرفِ نزولِ رحمتِ پروردگار شد
چشمی که پای مجلس این روضه ها، تر است
چشمی که بیش تر به خودش، گریه دیده است
فردا کنار فاطمه با آبروتر است
ما خشک می شویم، ولی بار می دهیم
دنیای گریه، مزرعه ی سبز محشر است
فرموده است حضرت صادق: هر آن کسی
گریانِ جدّ ما شده، با من برادر است
در حجّ و در عبادت و در سجده های شب
گریه کن ِحسین، شریک پیمبر است
ما را از این تلاطم دنیا، هراس نیست
تا کشتی نجات حسینی، شناور است
بر من لباس نوکری ام را کفن کنید
نوکر بهشت هم برود، باز نوکر است
(علي اكبر لطيفيان)
اباالزهرا مدد
شكر ایزد كه پی زلف پریشان شده ام
در شب بعثتتان حوریه باران شده ام
تا كه از محضر عرفانی حق بازایی
پای این كوه حراء سر به گریبان شده ام
آیه ای عرضه كن ای معتكف غار حراء
قلباً آماده بشنیدن قرآن شده ام
به حدیثی نبوی روح مرا تصفیه كن
كه سرا پا همه بازیچه شیطان شده ام
تهنیت باد پیمبر شدنت مرد امین
كه در آمیخته با سیل مریدان شده ام
منم آن گمشده در وادی سرگردانی
كه به دستان كریم تو مسلمان شده ام
نبی الله ترین ای سبب خلقت انس
تازه از بعد تو حس میكنم انسان شده ام
بركه بی رمق و مرده دلی بودم و حال
از عنایات تو چون رود خروشان شده ام
بودم آن بتكده ي مملوءِ از لات و هبل
كه به دستان پسر عَمِّ تو ویران شده ام
حمدلله به نمایندگی از قوم عجم
روزبه* بودم و از عشق تو سلمان شده ام
(علي آمره)
*روزبه:نام ایرانی جناب سلمان
عنایت سحری
نوشته اند دلم را برای خون جگری
بدون گریه زمانه نمی شود سپری
نیازمند تکامل به گریه محتاج است
درخت آب ندیده نمی دهد ثمری
دو فیض، توشۀ راه سلوک عشاق است
توسل سحری و عنایت سحری
هزار نافله خواندن چه فایده دارد
اگر نداشته باشد به عاشقان نظری
به هر دری که زدم باز پشت در ماندم
بس است در زدن من، بس است در به دری
برای بنده خریدن بیا سر بازار
چه خوب می شود این مرتبه مرا بخری
بدون تو چه بلاها که بر سرم آمد
چه حاجت است به گفتن، خودت که با خبری
همیشه خیر قنوت تو می رسد به همه
اگر چه نام مرا در نوافلت نبری
خودت برای ظهورت دعا کن و برگرد
دعای من به خودم هم نمی کند اثری
یگانه منتقم خون کربلا برگرد
قسم به عمه مظلومه ات بیا برگرد
(علی اکبر لطیفیان)
یا قتیل العبرات
هزار مرتبه گر
سر بُرند از بدنم
خدا نیاورد آن دم که از تو دل بکنم
به نوک نیزه، مجسّم کنم جمالت را
به چوب محمل زینب جَبین دل شکنم
تمام عمر سخن از تو گفته ام، چه شود؟
که وقت مرگ بود، نامت آخرین سخنم
گریستم به تو، یک عمر و از تو می
خواهم
در آخرین نفسم، باز بر تو گریه کنم
در آشیانة تن با تو بوده ام مأنوس
مباد بی تو از این آشیانه پر بزنم
سری که خاک تو نبود، به دورش اندازم
دلی که بر تو نسوزد، در آتشش فکنم
به خاک کرببلا سجده کرده ام عمری
که بوی تربت پاک تو خیزد از کفنم
کریم تر ز کریمان روزگار تویی
گناهکارتر از هر گناهکار منم
به چشم من، نگهی کن که وقت جان دادن
تو را نگه کنم و جان برآید از بدنم
ز سرشکستگی "میثم" از گنه
فریاد
مگر به سنگ شما خانواده، سر شکنم
(غلامرضا سازگار"میثم")
صل الله عليك يا اباعبدالله
آفریدند تو را تا که مسیحا باشی
همه چون خادم دربار و تو آقا باشی
آفریدند تو را از طبق گریهی نور
تا كه جانسوزترین واژهی دنیا باشی
آفریدند تو را تا كه فقط ناز كنی
همه مجنون تو باشند و تو لیلا باشی
كم بیارند به پیش كرمت اهل كرم
دیگران قطرهی ناچیز و تو دریا باشی
تو قتیل العبراتی نه كه بر گریهی ما
كشتهی چشم تر زینب كبری باشی
بر سر نیزه نشستی و تلألؤ كردی
مثل خورشیدی و زیباست كه بالا باشی
خیزران خوردهترین قاری
قرآن خدا
طشت زر دیدهترین حضرت یحیی باشی
(علی اکبر لطیفیان)
يا نبي الله
طي ميكنيم سمت ملاقات جاده را
شايد كسي سوار كند اين پياده را
وقتش رسيده است كه با گريه ريختن
جبران كنيد توبه ي از دست داده را
تكريم ديگري است همين امتناع ها
پس شكر ميكنيم عطاي نداده را
ما در ركوع نافله با آبروتريم
اصلاً نخواستيم تن ايستاده را
خُدّام آستانْ هميشه جلوترند
يا رب نگير خدمت اين خانواده را
مكه شرافتش به حضور محمد است
پس قصد ميكنيم فقط مكه زاده را
گر بي علي بناست كه اين راه طي شود
مگذار پس مقابل ما راه جاده را
ما درب خانه اي به جز اين در نميرويم
ما بي علي كنار پيمبر نميرويم
خوان كريم خالي و بي نان نميشود
فقر گدا حريف كريمان نميشود
گويي نمي برد ز عنايت سعادتي
آنكه اسير زلف پريشان نميشود
اين چه حكايتي است كه اصلاً براي ما
مبعث بدون شاه خراسان نميشود
از بركت دعاي رسول است هيچ جا
در دوستي فاطمه ايران نميشود
مبعث نتيجه اي ز كرامات حيدر است
هر آنكه بي ولاست مسلمان نميشود
يكبار يا نبي و دگر بار يا علي
يا مصطفي بدون علي جان نميشود
چون شرح زندگاني مولاست خواندنيست
ورنه كسي كه پيرو قرآن نميشود
جبريل علي ، وحي علي و زبان عليست
قرآن بخوان رسول،كه قرآن همان عليست
مبهوت مانده است تماشاي خويش را
روح بلند و جلوه ي والاي خويش را
سوگند ميخوريم همه تَرك ميكنيم
بردارد از بهشت اگر پاي خويش را
اصلاً همان زمان چهل سال پيش هم
اثبات كرده بود بلنداي خويش را
آنكس امام ماست كه در ليلة المبيت
وقتي كه رفت داد به او جاي خويش را
او ماندني نبود اگر پُر نكرده بود
با مرتضي و فاطمه دنياي خويش را
از ديدن تجلي خود دست ميكشيد
ميديد تا تجلي زهراي خويش را
يا فاطمه وَ يا كه علي جلوه ميكند
وقتي نشان دهد قد و بالاي خويش را
نور است و در تن سه نفر جلوه كرده است
اين نور قبل خلق بشر جلوه كرده است
اي خاك پاي توست تمام وجودها
هفت آسمان و خلقت گنبد كبودها
اي كيسه ي هميشه كرامت ميان شهر
آقاي مهرباني و آقاي جودها
آري نماز بي تو به قرآن قبول نيست
اي اولين سلام همه در قعودها
جبريل ما چگونه تورا پا به پا شود
درماندگي كجا و مسير صعودها
قربان چشم هاي تو دار و ندارها
قربان خاك پاي تو بود و نبودها
شكرخدا قبيله ي توكامل است و بس
كوري چشم عايشه ها،اين حسود ها
ما باتوأيم و با همه ي خانواده ات
عالم فداي زندگي صاف و ساده ات
از ما مگير تاب و تب شور و شين را
حُبِ علي همان شرف نشأتين را
از ما مگير شوق سفرهاي تا نجف
مكه ،مدينه ،سامره و كاظمين را
با حب خانواده ي تو سالهاي سال
بخشيده اند آبروي عالمين را
ما نذر كرده ايم كه بيرون بياوريم
از زير دِين،اين جگر زير دين را
ما قصد كرده ايم به ياري فاطمه
نائل شويم كرب و بلاي حسين را
بوسه مزن كنار تمناي دخترت
زير گلوي كوچك اين نور عين را
واي از دمي كه زينب كبري رسيده بود
وقتي رسيده بود كه حنجر بريده بود
(علي اكبر لطيفيان)
يا مظهر العجائب
دلم غير ايوان پناهي نداشت
دلم زائري بود و راهي نداشت
دلم در بساطش جز آهي نداشت
علي داشت آن را كه شاهي نداشت
به دور امير كرم گشته ام
صد و ده قدم در حرم گشته ام
به او گفتم اي شاه راهم بده
امان نامه اي بر گناهم بده
لياقت به يك دم نگاهم بده
پناهي ندارم پناهم بده
صدا زد پريشاني ات با علي
اگر خسته جاني بگو يا علي
همين لحظه ها بود پيدا شدم
علي گفتم و از زمين پا شدم
شب و روز حيران مولا شدم
گدا بودم او خواست آقا شدم
دلِ من بدون علي بي كس است
بميرم ببينم علي را بس است
تحمل به اين نور لابد نبود
ترك خوردن كعبه بي خود نبود
و كعبه كه جاي تَرَدُد نبود
پس اينها همه يك تولد نبود
خدا خواست ثابت كند بر جهان
علي هست يكتاترين در جهان
***
فقيري كه انگشتر از او گرفت
سليمان شد و ذكر ياهو گرفت
زمين تخت او آسمان تاج او
به دوش نبي بود معراج او
اگر مدح او بر لبم جا گرفت
يدالله دستان من را گرفت
به من گفت از مرد خندق بگو
بيا از عليٌ مع الحق بگو
سه بار از نبي اذن ميدان گرفت
علي هست پس مصطفي جان گرفت
نبي گفت جانم به قربان او
علي جان من هست و من جان او
علي با خدا و خدا با علي
علي يا خدا گفت، حق ياعلي
اميري نداريم الّا علي
اگر ناتواني بگو يا علي
(مجيد تال)
يا رسول الله(ص)
هيچ ميداني چرا پيروز ميشد چون اسد
حضرت ختمي رُسُل در جنگ بي حد و عدد
چون به سر ميبست دستمالي كه زهرا داده بود
نقش بود بر روي آن سربند:يا حيدر مدد
(شاعرش را نميشناسم)
يا رسول الله(ص)
خورشيد نمي رسد به بال و به پرت
يك عالم ِ صف كشيده در پشت سرت
دنيا همه انگشت به دندان مانده است
از معجزه ي بلند شق القمرت
(شاعرش را نميشناسم)
يا نبي الله
دلِ سنگم ركاب ميخواهد
اين نگين جاي خواب ميخواهد
طفل دل زود راه افتاده
جوجه ي ما شراب ميخواهد
عيش نزديك شور بختان است
لب دريا كباب ميخواهد
دلم از داغ،رخ نتابيده است
آسمان آفتاب ميخواهد
اشك در چشم ما خدادادي است
ذات دريا حباب ميخواهد
به شب گيسوي تو ره بردن
ناله ي مستجاب ميخواهد
نفسي با علي بزن بر خاك
اصلا اين بو ، تراب ميخواهد
هم لب يار و هم لب شمشير
جگر انتخاب ميخواهد
شرح موي تورا گرفته به خويش
هر كتابي كه تاب ميخواهد
آنكه اشك مرا درآورده
جگرم را مذاب ميخواهد
مدح روي تورا سواد فؤاد
به همين بيت ناب ميخواهد
عجزالواصفون عن صفتك
ما عرفناك حق معرفتك
از رخت آفتاب ميريزد
از جبينت گلاب ميريزد
ذكر گنجشك تو اگر برود
كُرك و پر از عقاب ميريزد
تاك از زلف دوست بوده ، اگر
طرحي از پيچ و تاب ميريزد
بارش رحمتت به گردش دهر
آب در آسياب ميريزد
خاك خوش عطر چيست جز تن او
از دلت بوتراب ميريزد
تا كني آستين چو بهر وضو
خود الله آب ميريزد
دل تو بي حساب ميسوزد
دل من از حساب ميريزد
عرق آلود ميشود چو رُخَت
آبروي گلاب ميريزد
"مَن ذبيحي"اگر دمد ز لبت
از دو عالم جواب ميريزد
از لبم اين سخن ز دوري تو
همچو بيتي خراب ميريزد
عجزالواصفون عن صفتك
ما عرفناك حق معرفتك
جگرم را مكاشفات گرفت
كشورم را سپاه ذات گرفت
دل بي اختيار جبارش
دل مارا ز التفات گرفت
اشك چشمان ما به هم آميخت
دجله آمد رهِ فرات گرفت
زين بخاري كه ميرود از اشك
هم بخارا و هم هرات گرفت
بر سر اسب ناز دوري زد
رخ ما را شهي به مات گرفت
مكه را رهن داد بر كعبه
اين حياط از رخش حيات گرفت
از خداوند روز بعثت خويش
دفتري بهر خاطرات گرفت
حلقه ي گيسوان او ذاتي است
او كه سر رشته ي صفات گرفت
جوهر صوت اگر بقا دارد
از بلالش كمي دوات گرفت
موي او رخنه در حديث نمود
سلسله دامن رُوات گرفت
جعفرش پر گشود و طوفان شد
نيزه ي حمزه اش كُرات گرفت
بين بت ها جدايي افكنده
دل عزّي براي لات گرفت
باغ خود بود و نوبت آبش
چشم مارا بدين جهات گرفت
نور چشمش به مكّه رونق داد
برقِ شهري رهِ دهات گرفت
گفت با جبرئيل نعره نزن
طفل معصوم من ، صدات گرفت
گفت جبريل نيستم تنها
ذكر من نيز كائنات گرفت
عجزالواصفون عن صفتك
ما عرفناك حق معرفتك
راه اگر در كنار بنشيند
مركب راهوار بنشيند
جگر سنگها به خون بنشست
تا عقيقي به بار بنشيند
آبدارند تيغ هاي عرب
دجله را گو كنار بنشيند
گردن افراختم به ذاتم تا
فقرم از ذوالفقار بنشيند
شجر طور روشني بخش است
گر به نار و انار بنشيند
موسي از چوب اژدها سازد
ساحري گر به مار بنشيند
هست از امروز در پي غاري
تا كه با يار غار بنشيند
يار غار نبي است حيدر او
گو منافق به دار بنشيند
گر ميسر نشد ظهور كني
صبر كن تا غبار بنشيند
بر رهش آشكار بنشينم
شاه اگر بر شكار بنشيند
جگرم سوخت در كنار شرار
كو خليلي كه نار بنشيند؟
او به آفاق ايستاده و من
بر لبم اين شعار بنشيند
عجزالواصفون عن صفتك
ما عرفناك حق معرفتك
در رخ تو نمك دكان دارد
شور عشاق از آن نشان دارد
مدح لبهاي توست بر لب من
پس لبم علم قند دان دارد
حرف لب شد دو چشمم آب افتاد
لب ديده جوي روان دارد
بوسه زخمي است با صدا اما
بوسه انواع بي كران دارد
زخم هاي لب حسين عزيز
هر چه دارد ز خيزران دارد
چوب دست يزيد هم گل داد
پس حسين بر لب ارغوان دارد
چوب هم مدح آن دهان ميخواند
معني اينگونه بر زبان دارد
عجزالواصفون عن صفتك
ما عرفناك حق معرفتك
(محمد سهرابي)