مدح و مرثيه قمر بني هاشم عليه السلام
يا قمر العشيره
چقَدَر خوب كه غارتگر ِ دلها شدهاي
حيدري زاده، پسر خواندهي زهرا شدهاي
حضرتِ ماه كه خورشيد پناهنده يِ توست
كاشف الكَربِ ولي الَهِ عُظما شدهاي
ادامه ي شعر در ادامه ي مطلب.....
يا قمر العشيره
چقَدَر خوب كه غارتگر ِ دلها شدهاي
حيدري زاده، پسر خواندهي زهرا شدهاي
حضرتِ ماه كه خورشيد پناهنده يِ توست
كاشف الكَربِ ولي الَهِ عُظما شدهاي
ادامه ي شعر در ادامه ي مطلب.....
يا قمر العشيره
جلوه کن در دلِ شب صورت مهتاب بکش
خَم بیانداز به ابرویت و محراب بکش
فکر ما نیز بکن، شانه مزن مویت را
عاشقان را به سر ِ دار ِ پُر از تاب بکش
ادامه ي شعر در ادامه ي مطلب.....
باب نجات
با نام ابالفضل گرفتار حسينيم
او كرده صدا گرمي ِ بازار حسينيم
از مادر ِ او هرچه كه گفتيم گرفتيم
از اُمّ بنين است عزادار حسينيم
ادامه ي شعر در ادامه ي مطلب.....
يا قمرالعشيره
دستي كه در مقابل شه ميشود دراز
بي دست علقمه ز كرم ميكند پُرَش
(محد حسن بياتلو)
با تشكر فراوان از برادر بزرگوارم جناب آقاي"سجاد محرابي"
يا ساقيالعطاشا
كس پيش تو دم ز زور و بازو نزند
كو آنكه برابر تو زانو نزند؟
لب تشنه ز علقمه گذشتي آري
دريا كه به رودخانه ها رو نزند
(احمد واعظي)
دخيل يا ابالفضل(ع)
فرداي قيامت كه گرفتار ترينيم
وحشت زده و بي كس و بي يار ترينيم
آنقدر طرفدار من و توست ابالفضل
انگار نه انگار گنهكار ترينيم
(شاعرش را نميشناسم)
با تشكر فراوان از برادر بزرگوارم جناب آقاي"حيدر زنده بودي"
يا قمر العشيره
من بمیرم که هر کس و ناکس
به تنت تیغ می کشد عباس
دستهایت چه نعمتی بودند
چادری جیغ می کشد عباس
ادامه ي شعر در ادامه ي مطلب.....
يا كفيل زينب يا قمرالعشيره
وقتي گدايي را پناهي نيست ديگر
جز كوچه ي چشم تو راهي نيست ديگر
جز تو به حاجت ها الهي نيست ديگر
اين جذبه ها خواهي نخواهي نيست ديگر
تو شمعي و گرماي تو پروانه پرور
ادامه ي شعر در ادامه ي مطلب.....
يا قمرالعشيره يا باب الحوائج
الا که در سپه مُلکِ عشق سرداری
برادر حسنینی و فخر داداری
اگر تو شافی بهداری حسین باشی
چه با صفاست به درمانگه تو بیماری
ادامه ي شعر در ادامه ي مطلب.....
يا قمر بني هاشم(ع)
جمعمان جمع كه تا نقش خيالي بزنيم
كوچه باغي برويم و پر و بالي بزنيم
پاي حافظ مِي اي از شعر زلالي بزنيم
جمعمان جمع بياييد كه فالي بزنيم
شاهِ شمشاد قدان خسرو شيرين دهنان
كه به مژگان شكند قلب همه صف شكنان
ادامه ي شعر در ادامه ي مطلب.....
يا باب الحوائج
بين شك كردگان اگر انداخت
چهره در چهره ي قمر انداخت
سلسله كوهِ هاشمي شد چون
دست در بازوي پدر انداخت
زلف را ريخت روي شانه ي باد
باد را بين درد سر انداخت
اكثر دشمنان خود را او
نه كه با تيغ ، با نظر انداخت
ازكماني كه داشت از دستش
مژه اش تير بيشتر انداخت
يكي از ترس او سپر برداشت
يكي از هيبتش سپر انداخت
آمد عباس نصف لشگر را
از تكاپو همين خبر انداخت
ظهر فهميد طعم مُردن را
هر كسي را كه در سحر انداخت
شير را كرد شير ِدر كاسه
تا بنوشد در او شكر انداخت
(مهدي رحيمي)
يا باب الحوائج
روي اسبِ سركش امواج زين انداخته
آنكه روي آب را هم بر زمين انداخته
رود انگشتيست جاري كه ابالفضل جوان
پا به دريا برده و بر او نگين انداخته
رود درياي خروشاني شده در پاي مرد
مثل ماهي كه به زحمت پوستين انداخته
آن ابالفضلي كه نَفْسَش هم يقيناً سركش است
آنچنان نَفْس قوي را اينچنين انداخته
طاق ابرويي كه زير گيسويش كرده كمين
تير بر قلب سپاه در كمين انداخته
تو رگِ غيرت بخوانش من كليد قفل ها
قل هواللهي كه بر روي جبين انداخته
در همين نقطه فقط كوهي به كوهي ميرسد
روي پيشانيش آن وقتي كه چين انداخته
وسعت ديدش وسيع است و به جنگ يك سپاه
اولين را كشته روي آخرين انداخته
(مهدي رحيمي)
يا قمر العشيره
مُرشِدَم گفت كه امروز طرب بايد داشت
مثل تسبيح فقط ذكر به لب بايد داشت
نرسي پاي پياده نفسي تا معراج
رهرو راهِ خدا مركب شب بايد داشت
اي كه سلمان شده و در پي مِنّا شدني
بر سر سفره ات از يار رطب بايد داشت
سائلي بر در اين خانه تفاوت دارد
پيش ارباب كرم دست طلب بايد داشت
از مقامات ابالفضل چنين دانستم
پيش از هرچه در اين راه ادب بايد داشت
هركه از سيره ي سقا خبري داشت پريد
هركه از راهِ ادب بال و پري داشت پريد
ادامه ي شعر در ادامه ي مطلب.....
يا قمر بني هاشم(ع)
چشمان تو ادامه ي شبهاي فاطمه
با دست توست رحمت فرداي فاطمه
هستند در كنار تو دلگرم دختران
قُرص است با تو پشت پسرهاي فاطمه
ميزد به روي بازوي تو بوسه ها پدر
يك بوسه جاي خويش و يكي جاي فاطمه
ابري بيار و سايه به زينب هَديّه كن
اي بچه شير حيدر و رعناي فاطمه
تنها حسين پشت رَدِ دستهاي توست
بر خاك ديد رَدِّ قدمهاي پاي تو
چشم فرات پاسخي از مشك تو نديد
مانده هنوز ماتِ معماي فاطمه
ادامه ي شعر در ادامه ي مطلب.....
يا قمرالعشيره
بايد حسين دم بزند از فضائلت
وقتي حسيني است تمام خصائلت
تعبيرهاي ما همه محدود و نارساست
در شرح بيکراني اوصاف کاملت
بي شک در آن به غير جمال حسين نيست
آئينه اي اگر بگذاري مقابلت
اي کاشف الکروب عزيزان فاطمه
غم مي بري ز قلب همه با شمائلت
در آستانة تو گدايي بهانه است
دلتنگ ديدن تو شده باز سائلت
با زورق شکسته ي دل سال هاي سال
پهلو گرفته ايم حوالي ساحلت
بي شک خدا سرشته تو را از گل حسين
سقاي با فضيلت و دريا دل حسين
ادامه ي شعر در ادامه ي مطلب.....
يا باب الحوائج
بـاد از جــانـب صـــحرا خـــبری آورده
آسـمان قـید نزولش خدمه باران است
ابرهامان همه در معرض اشک شوق اند
و زمیـن چـشم به راه قـدم بـاران اسـت
***
بر روی خـاک پر وبـال ملـائـک پـهن اسـت
از مـسـیر گــذر اُمِّ بـنین آمــده انــد
هـمه دور سـر ایـن مـاه پسـر می گـردند
دسـت بـوس پـسر اُمِّ بـنین آمـده انـد
***
در توان چه کسی هست که با آمدنش
خلق را وجه ی او سر به سجود آورده
فاطــمه بـنت اسـد اُمِّ اسـد گــردیــده
کودکــی هــای علــی را بـه وجــود اورده
***
خــانه با آمدنــش رونق بـــسیار گــرفت
باغ را عــطر گل یـــاس بـــهاری کـــرده
ســـالها منتـــظر آمدنـــش زیــــنب بود
روی او فــــاطمه ســـرمایه گــذاری کرده
***
نه فقـــط شیـــعه به او بــاب حـوائج گوید
از دخیل نگــهش گـَـبر مســـلمان گــردد
دســــت او پنجـره فولاد همه ادیان است
او اشـــاره کــند ایران هـمه سلمان گردد
(مصطفي صابر خراساني)
يا باب الحوائج
دستي كه طرح چشم تورا مست ميكشيد
صد آسمان ستاره از آن دست ميكشيد
بُرد بلند شرقي پيشاني ات به روز
خورشيد را به كوچه ي بن بست ميكشيد
دست هزار عاطفه در كارگاه عشق
هر جلوه را به نام تو در بست ميكشيد
عاشق ترين، قشنگ ترين ، با وفاترين
انگار هر چه در خور عشق است ميكشيد
اما كنار علقمه دستان روزگار
تصوير يك شجاعت بي دست ميكشيد
مشك پر آب چشم مرا ، ريخت بر زمين
تيري كه خصم خوني بد مست ميكشيد
خون ميگرفت صورت عباس و او هنوز
شرمنده كز برادر خود دست ميكشيد
حسين دارند))
السلام عليك يا عبدالصالح
در کشور عجم عربی سروری کنی
چیزی نمانده است که پیغمبری کنی
با عشق تو ارامنه پیوند می خورند
در کار و کسبشان به تو سوگند می خورند
زرتشتیان برای شما تکیه می زنند
سینه برای مشک تو با گریه می زنند
دل دادگان خال تو آزاد مکتبند
با غیرتان ری همه عباس مذهبند
لختی بخند سوره ي سلمان نزول کن
اهل ری ام مرا به غلامی قبول کن
رخصت بده رکاب بگیرم برایتان
شاید نصیب شد سفر کربلایتان
بالا بلند ای قمر ایل مرتضی
یعسوب دین علقمه تمثیل مرتضی
بعد از شما نواده یل بی سپر علی
مثل تو و حسین و حسن پر جگر علی
دست مرا بگیر نه با دست با پرت
بی دست کربلا نظری جان مادرت
(وحيد قاسمي)
ابروی هلالی ات قمر، تیغ برنده است
این ناوک مژگان چه بلاخیزوکشنده است!
مجنون شدنم قصه ی پرپیچ وخمی داشت
آشفتگی زلف تو دیوانه کننده است
عشق تو قماری ست که بازنده ندارد
این اشک قیامت برسد؛برگ برنده است
انگارعلی آمده درعلقمه ،احسنت
جنگاوری ات مثل پدر خیره کننده است
باید به شما رو بزنم ، درد شناسی اید
سوگند به مردیت،غرورم شکننده است
(وحيد قاسمي)
باتشكرازبرادرگرامي جناب آقاي امير بزازي براي ارسال اين شعر
ماه حرم
اي كاش راهي ساحل نميشدي
با مردم حسود مقابل نميشدي
ماه حسين روي تورا چشم ميزنند
آقا چه ميشد اينهمه خوشگل نميشدي
(محمد ناصري)
يا قمرالعشيره
رسيد ماهِ قبليه ز هر چه بالادست
نگاه ها همه حيران به رويش افتادست
عزيز مصر بداند جمال زيبا را
خدا ز مبدأ خلقت فقط به او دادست
رشيدي قد او سايه گستري كرده
كه قلب حضرت زينب ز بودنش شادست
مفاد آيه ي والشمس و القمر يعني
دقيقه اي كه كنار حسين اِستادست
علي به بازوي كه بوسه مي زند ، به به
براي مشك گرفتن چقدر آمادست
قسم به هيبت او لحظه هاي جنگ و نبرد
هر آنكه تن به ستيزش دهد زنا زادست
اگر كه قبضه ي شمشير را بچرخاند
بقدر ذره اي از دشمنش نمي ماند
ادامه ي شعر در ادامه ي مطلب.....
يا قمرالعشيره
لبریز از تو گفتنم اما نمیشود
اصلا زبان برای سخن وا نمیشود
لکنت زبان گرفته و مانده ام هنوز
دم از شما زدن به تقلا نمیشود
عمری قلم گرفته و یک خط نوشته ام
بر روی دفتر دلم آقا نمیشود
وصف تو کار من نه، که کار خود شماست
مجنون که از قبیله ي لیلا نمیشود
فرض محال کردم و دیدم که باز هم
در این خیال وسعتتان جا نمیشود
ساقی بریز باده که بر خود قلم زنم
دم از ظهور حضرت صاحب قلم زنم
ادامه ي شعر در ادامه ي مطلب.....
يا باب الحوائج
مي آيد از بهشت خبرها يكي يكي
امشب گشوده شد همه درها يكي يكي
وقتي علي دوباره قدم ميزند به خاك
مبهوت ميشوند نظرها يكي يكي
بالا بلندي آمده و پيش قامتش
خم ميشوند كوه و كمرها يكي يكي
تنها خليل نيست كه يعقوب هم رسيد
قربانيش كنند پسرها يكي يكي
يك قوم از جمالش و يك قوم از جلال
دل نَه كه ميدرند جگرها يكي يكي
خورشيدي از قبيله ي هاشم دميده تا
حيران كُنَد نگاه قمرها يكي يكي
نامش حماسه را به غزل بند ميزند
اُمّ البنين به فاطمه لبخند ميزند
ادامه ي شعر در ادامه ي مطلب.....
يا قمرالعشيره
آسمان جلوه اي اگر دارد
از نماز شب قمر دارد
شب ميلاد تو همه ديدند
نخل ام البنين ثمر دارد
آمدي و حسين قادر نيست
از نگاه تو چشم بر دارد
كوري چشم ابتران حسود
چقدر فاطمه پسر دارد
اي رشيد علي نظر نخوري
شهر چشمان خيره سر دارد
باب حاجات ، كعبه ي خيرات
بر تو و قدو قامتت صلوات
اي نسيم پر از بهار علي
ماه در گردش مدار علي
چقدر مشكل است تشخيصت
تا كه تو مي رسي كنار علي
با تو يك رنگ ديگري دارد
شجره نامه ي تبار علي
دومين حيدر ابوطالب
صاحب غيرت و وقار علي
به شما ميرسد ذخيره ي طف
همه ي ارث ذوالفقار علي
اي علمدار و سر پناه حسين
حضرت حمزه ي سپاه حسين
كاشف الكربي و تمنا من
دستهاي هميشه بالا من
تو بر اين خاكها بكش دستي
اگر اين خاك زر نشد با من
سر سال است مرد مسكينم
مكش از دست خاليم دامن
چقدر فاصله است اي دريا
از مقام ظهور تو تا من
تو بزرگ قبيله ي آبي
تو غديري ، فراتي اما من
خشكسالم ، كوير بي آبم
روزگاري است تشنه ميخوابم
كمرت جايگاه شمشير است
لب تو جايگاه تكبير است
سر ما رابزن همين امروز
صبح فردا براي ما دير است
هيچ كس روبه روت نيست مگر
آن كسي كه ز جان خود سير است
سيزده ساله حيدري كردي
پسر شير بيشه هم شير است
گيرم افتاده است روي زمين
دست تو باز هم علمگير است
پسر شاه لافتي عباس
اي جواني مرتضي عباس
از نگاه كبوتري وارم
به مقام تو غبطه ميبارم
سر من را اگر بگيري باز
به دو ابروي تو بدهكارم
ارمني هم اگر حساب كني
دست از تو بر نميدارم
بده آن مشك پاره ي خود را
تا براي خودم نگهدارم
بي سبب نيست گريه ي چشمم
حسرت صبح علقمه دارم
با تمامي شور و احساسم
آرزومند كف العباسم
زلف ما را ز مشك وا نكيند
لب ما را از آن جدا نكنيد
پاي ما را به جان خالي مشك
در حريم فرات وا نكنيد
دست بر زيرتان نمي آرد
آبها اينقدر دعا نكنيد
تيرها روي اين تن زخمي
خودتان را به زور جا نكنيد
تازه طفل رباب خوابيده
جان آقا سر و صدا نكنيد
تا كه از مشك پاره آب چكيد
رنگ از چهره ي رباب پريد
علي اكبر لطيفيان))
يوسف اگر هست خريدار توست
چند صباحي است كه بارانيم
در
به در كوچه ي حيرانيم
سر
به بيابان بگذارم دگر
خسته
از اين شهر بيابانيم
دست
كسي هست به دادم رسد
من
كه دگر روي به ويرانيم
دور
و بر كوچه ي معشوق خود
روز
و شبان گرم غزل خوانيم
كاش
كه از دست قضا لحظه اي
دور
سر يار بگردانيم
دور
سر ماه بني هاشمي
نذر
قدوم قمر فاطمي
صحن
دله شهر چراغان شده
عشق
در اين باديه مهمان شده
هوش
و حواس همه ي عرشيان
جمع
به يك زلف پريشان شده
شمع
شب خانه ي خورشيد ها
جلوه
ي يك ماه درخشان شده
دامنه
ي دامن ام البنين
با
گل رويش چو گلستان شده
پاي
به سر كودكي حيدر است
اين
كه در اين مهد نمايان شده
قند
دل مادر او گشت آب
تا
پدر عباس نمودش خطاب
آمدي
اي نور كه پيدا شوي
ماه
شب چارده ي ما شوي
آمدي
اي چشمه ي خورشيد تا
روشني
چشم مسيحا شوي
ساقي
لب تشنه ي كرببلا
آمده
اي تا كه تو دريا شوي
آمدي
از صلب امير عرب
تا
پسر حضرت زهرا شوي
كودك
شيرين علي آمدي
تا
نمك سفره ي مولا شوي
ما
همگي تشنه لبان توايم
زودتر
اي كاش تو سقا شوي
ما
همگي كاسه به دست توايم
تشنه
ولي يكسره مست توايم
يوسف
اگر هست خريدار توست
نرخي
اگر هست به بازار توست
بردن
دل از همه ي اهل بيت
كار
كسي نيست فقط كار توست
هر
كه فقط خواب تو بيند به خواب
تا
ابد الدهر گرفتار توست
هفت
بهشتي كه خدا گفته است
باغچه
اي در پس ديوار توست
مادر
من داده مرا دست تو
گفته
ابوالفضل نگهدار توست
ذكر
مدام دل من صبح و شام
حضرت
عباس عليه السلام
اي
پسر شير خداوندگار
وي
خم ابروت خم ذوالفقار
در
صف صفين زدي كآن چنان
روز
به چشم همه شد شام تار
بازي
در كودكي ات بود و شد
لشكري
از بازي تو تار و مار
ميمنه
تا ميسره ي شام بود
يكسره
در ناله اي أين الفرار
زاده
ي «شعثا» كه همه گفته اند
يك
تنه او هست خودش صد هزار
با
پسرانش به درك رفته اند
با
لب شمشير تو اي تك سوار
گر
بروي ميمنه تا ميسره
كار
سپاهي بشود يكسره
سوره
ي خورشيد اگر مي رسد
در
پي آن شأن قمر مي رسد
عاقبت
از جلوه ي اين مهر و ماه
ظلمت
ما نيز به سر مي رسد
همت
و هميّت خون پدر
هر
چه كه باشد به پسر مي رسد
تا
كه علم بر سر دوش تو هست
كي
به سوي خيمه خطر مي رسد
اي
پدر مشك به اشكت قسم
زخم
غم تو به جگر مي رسد
قبل
رسيدن به كنار تنت
دست
برادر به كمر مي رسد
قد
تو طوبي است چرا اينقدر
قبر
تو كوچك به نظر مي رسد
اي
علم افراشته در عالمين
اكشف
يا كاشف كرب الحسين
(شاعرش را
نميشناسم)
يا قمرالعشيره
چشم ها قبله گاه دريا شد
صف مژگان دوست تا واشد
همه ديدند خيل مژگان را
چشم خيمه پر از تماشا شد
تا كه بالا روند از دوشش
بين طفلان دوباره دعوا شد
دشمن از دور هم نظر ميكرد
بسكه حيران قدّ و بالا شد
دست بر دامن كرامت او
همه ي آبهاي دنيا شد
صاحب جود و تيغ و مشك و علم
آبروي تمام اهل حرم
تيغ تا در مصاف بر دارد
آسمان هم شكاف بردارد
نيست ممكن كه در برابر خصم
ذرّه اي انعطاف بر دارد
بدن او زره نمي خواهد
تيغ را بي غلاف بر دارد
چه مهيب است نعره اش كه ترك
سينه ي كوه قاف بر دارد
بوسه از خاك پاي او جبريل
لحظه هاي طواف بردارد
تك يل كربلا اباالفضل است
باب حاجات ما اباالفضل است
گره در بين ابروان افتاد
رعد و برقي در آسمان افتاد
كيست اين مرد غيرت طوفان
كه سپاهي نفس زنان افتاد
به گمانم علي جوان شده است
آتشي بين كهكشان افتاد
از افق تا افق تمامي خلق
پيش اين دست پر توان افتاد
گر اراده كند در اين صحرا
ميبرد تا به خيمه دريا را
اين صدا از هجوم يك شير است
ناله ي دشمني زمين گير است
كوفيان آمده امير حسين
واي بر ما زمان تسخير است
همگي قبر خويش را بكنيد
كه علمدار گرم تكبير است
چه قد و قامتي چه بازويي
طاق ابرو ببين كه شمشير است
مشك بر روي دوش آورده
آب در پاي او سرازير است
اين اگر مرتضاست واويلا
چقدر هيبتش نفس گير است
رجزش دشنه بر جگر بزند
واي از ماه اگر كه سر بزند
كودكان تشنه اند اما رفت
خبر آمد كه باز سقا رفت
گره بر معجر سكينه زنيد
كه پناه حرم از اين جا رفت
ناله ميزد رباب در خيمه
طفلم از دستم اي خدايا رفت
در كنار شريعه بر سر او
سر سرنيزه ها به بالا رفت
ز سر پيكري كه بي دست است
قد كمان ، قد شكسته زهرا رفت
باز بانوي خسته اي آمد
به سر سر شكسته اي آمد
اي كه افتاده غرق خون به برم
سر به دامان من بنه پسرم
سر به زانوي من بذار و بخواب
خاك غربت دوباره شد به سرم
من كنار تو دست بر پهلو
و تو بي دست پيش چشم ترم
كاش ميشد ز خاك برخيزي
كاش ميشد تورا به خيمه ها ببرم
گر تنت را ز خاك بردارم
به خدا تير ميكشد كمرم
گرچه سعي و تلاش خود كردي
بعد تو خيمه ماند و نامردي
شاعرش را نميشناسم))
يا باب الحوائج
رب الارباب همه عالميان عباس است
ذكر جن و ملك و آدميان عباس است
گفتن ماه به يوسُف به خدا كم لطفيست
تا كه سر سلسله ي ماه رخان عباس است
كيست لقمان كه خداي ادبش مي دادند
مقتداي همه ي با ادبان عباس است
سر در قصر سليمان نبي حك كردند
پادشاهِ همه ي پادشهان عباس است
رستم و قصه ي او نيست به جز افسانه
به خداوند يل كُلِّ يلان عباس است
(شاعرش را نميشناسم)
يا قمر العشيره
اصلاً تو آفريده شدي محض دلبري
اي شاهكار دست خدا وه چه محشري
بالا بلند قدِّ تو قامت قيامت و
شايسته ي شنيدن الله اكبري
تو يك طرف و هر چه سپاه است يك طرف
در يك كلام اينكه ابالفضل حيدري
اوج غرور دشمنتان در غلاف شد
تا دست سوي قبضه شمشير مي بري
قصد نبرد با صف دشمن نداشتي
تا مثل آب خوردن از آنها سر آوري
ابرو گره نزن كه زمين لرزه ميشود
در زير پات، روي هم افتند لشگري
چشمت،خودش سپاه تنومند زينب است
روز سپاه كفر ز ترس شما شب است
تازه كنار علقمه فهميده ميشود
اين برق چشمها چقدر ديده ميشود
زيراب چشمهاي قشنگ تو را زدند
از بس شبيه تيغ درخشيده ميشود
آتشفشان غيرت سنگين چشم تو
با تيرهاي حرمله خشكيده ميشود
حالا چقدر فاصله دار است پيكرت
با كمترين تكان تو پاشيده ميشود
مثل كلاه و پرچم و دستار سبزتان
خلخال كودكان همه دزديده ميشود
اينك سه روز رفته و باقي پيكرت
مابين قبر كوچكتان چيده ميشود
شرمنده ام اگر به دلت غم گذاشتم
با واژه ها براي شما كم گذاشتم
(حسن كردي)
يا باب الحوائج
عباسم و در پي خطر ميگردم
دور و بر خيمه تا سحر ميگردم
صدبار اگر علقمه را فتح كنم
لب تشنه تر از گذسته بر ميگردم
*****
گاهی به حضور مهر، ای ماه برو
تا جاذبه ي سیر ، الی الله برو
زینب به طنین گام تو دلگرم است
گاهی جلوی خیمه او راه برو
(محمد جواد غفور زاده"شفق")
علمدار حسين(ع)
تا می شود ز چشمه ی توحید جو گرفت
از
دست هر کسی که نباید سبو گرفت
تو
آبی و به آب تو را احتیاج نیست
پس
این فرات بود که با تو وضو گرفت
کوچک
نشد مقام تو ،نه! تازه کربلا
با
آبروی ریخته ات آبرو گرفت
شرم
زیاد تو همه را سمت تو کشید
این
آفتاب بود که با ماه خو گرفت
دیگر
برای اهل بهشت آرزو شدی
وقتی
عمود ازسر تو آرزو گرفت
خیلی
گران تمام شد این آب خواستن
یک
مشک از قبیله ي ما یک عمو گرفت
از
آن به بعد بود صداها ضعیف شد
ازآن
به بعد بود که راه گلو گرفت
....
زینب
شده شکسته غرورش،شنیده ای؟
دست
کسی به کنج النگوی او گرفت
در
کوفه بیشتر به قَدَت احتیاج داشت
با
آستین پاره نمی شد که رو گرفت
(علي اكبر لطيفيان)