مبعث و مدح رسول الله(ص)

                 اباالزهرا مدد

شكر ایزد كه پی زلف پریشان شده ام

در شب بعثتتان حوریه باران شده ام

 

تا كه از محضر عرفانی حق بازایی

پای این كوه حراء سر به گریبان شده ام

 

آیه ای عرضه كن ای معتكف غار حراء

قلباً آماده بشنیدن قرآن شده ام

 

به حدیثی نبوی روح مرا تصفیه كن

كه سرا پا همه بازیچه شیطان شده ام

 

تهنیت باد پیمبر شدنت مرد امین

كه در آمیخته با سیل مریدان شده ام

 

منم آن گمشده در وادی سرگردانی

كه به دستان كریم تو مسلمان شده ام

 

نبی الله ترین ای سبب خلقت انس

تازه از بعد تو حس میكنم انسان شده ام

 

بركه بی رمق و مرده دلی بودم و حال

از عنایات تو چون رود خروشان شده ام

 

بودم آن بتكده ي مملوءِ از لات و هبل

كه به دستان پسر عَمِّ تو ویران شده ام

 

حمدلله به نمایندگی از قوم عجم

روزبه* بودم و از عشق تو سلمان شده ام

(علي آمره)

*روزبه:نام ایرانی جناب سلمان

مبعث و مدح رسول الله(ص)

                يا نبي الله

طي ميكنيم سمت ملاقات جاده را

شايد كسي سوار كند اين پياده را

وقتش رسيده است كه با گريه ريختن

جبران كنيد توبه ي از دست داده را

تكريم ديگري است همين امتناع ها

پس شكر ميكنيم عطاي نداده را

ما در ركوع نافله با آبروتريم

اصلاً نخواستيم تن ايستاده را

خُدّام آستانْ هميشه جلوترند

يا رب نگير خدمت اين خانواده را

مكه شرافتش به حضور محمد است

پس قصد ميكنيم فقط مكه زاده را

گر بي علي بناست كه اين راه طي شود

مگذار پس مقابل ما راه جاده را

 

ما درب خانه اي به جز اين در نميرويم

ما بي علي كنار پيمبر نميرويم

 

خوان كريم خالي و بي نان نميشود

فقر گدا حريف كريمان نميشود

گويي نمي برد ز عنايت سعادتي

آنكه اسير زلف پريشان نميشود

اين چه حكايتي است كه اصلاً براي ما

مبعث بدون شاه خراسان نميشود

از بركت دعاي رسول است هيچ جا

در دوستي فاطمه ايران نميشود

مبعث نتيجه اي ز كرامات حيدر است

هر آنكه بي ولاست مسلمان نميشود

يكبار يا نبي و دگر بار يا علي

يا مصطفي بدون علي جان نميشود

چون شرح زندگاني مولاست خواندنيست

ورنه كسي كه پيرو قرآن نميشود

 

جبريل علي ، وحي علي و زبان عليست

قرآن بخوان رسول،كه قرآن همان عليست

 

مبهوت مانده است تماشاي خويش را

روح بلند و جلوه ي والاي خويش را

سوگند ميخوريم همه تَرك ميكنيم

بردارد از بهشت اگر پاي خويش را

اصلاً همان زمان چهل سال پيش هم

اثبات كرده بود بلنداي خويش را

آنكس امام ماست كه در ليلة المبيت

وقتي كه رفت داد به او جاي خويش را

او ماندني نبود اگر پُر نكرده بود

با مرتضي و فاطمه دنياي خويش را

از ديدن تجلي خود دست ميكشيد

ميديد تا تجلي زهراي خويش را

يا فاطمه وَ يا كه علي جلوه ميكند

وقتي نشان دهد قد و بالاي خويش را

 

نور است و در تن سه نفر جلوه كرده است

اين نور قبل خلق بشر جلوه كرده است

 

اي خاك پاي توست تمام وجودها

هفت آسمان و خلقت گنبد كبودها

اي كيسه ي هميشه كرامت ميان شهر

آقاي مهرباني و آقاي جودها

آري نماز بي تو به قرآن قبول نيست

اي اولين سلام همه در قعودها

جبريل ما چگونه تورا پا به پا شود

درماندگي كجا و مسير صعودها

قربان چشم هاي تو دار و ندارها

قربان خاك پاي تو بود و نبودها

شكرخدا قبيله ي توكامل است و بس

كوري چشم عايشه ها،اين حسود ها

 

ما باتوأيم و با همه ي خانواده ات

عالم فداي زندگي صاف و ساده ات

 

از ما مگير تاب و تب شور و شين را

حُبِ علي همان شرف نشأتين را

از ما مگير شوق سفرهاي تا نجف

مكه ،مدينه ،سامره و كاظمين را

با حب خانواده ي تو سالهاي سال

بخشيده اند آبروي عالمين را

ما نذر كرده ايم كه بيرون بياوريم

از زير دِين،اين جگر زير دين را

ما قصد كرده ايم به ياري فاطمه

نائل شويم كرب و بلاي حسين را

بوسه مزن كنار تمناي دخترت

زير گلوي كوچك اين نور عين را

 

واي از دمي كه زينب كبري رسيده بود

وقتي رسيده بود كه حنجر بريده بود

(علي اكبر لطيفيان)


مبعث و مدح رسول الله(ص)

         يا نبي الله

دلِ سنگم ركاب ميخواهد

اين نگين جاي خواب ميخواهد

طفل دل زود راه افتاده

جوجه ي ما شراب ميخواهد

عيش نزديك شور بختان است

لب دريا كباب ميخواهد

دلم از داغ،رخ نتابيده است

آسمان آفتاب ميخواهد

اشك در چشم ما خدادادي است

ذات دريا حباب ميخواهد

به شب گيسوي تو ره بردن

ناله ي مستجاب ميخواهد

نفسي با علي بزن بر خاك

اصلا اين بو ، تراب ميخواهد

هم لب يار و هم لب شمشير

جگر انتخاب ميخواهد

شرح موي تورا گرفته به خويش

هر كتابي كه تاب ميخواهد

آنكه اشك مرا درآورده

جگرم را مذاب ميخواهد

مدح روي تورا سواد فؤاد

به همين بيت ناب ميخواهد

 

عجزالواصفون عن صفتك

ما عرفناك حق معرفتك

 

از رخت آفتاب ميريزد

از جبينت گلاب ميريزد

ذكر گنجشك تو اگر برود

كُرك و پر از عقاب ميريزد

تاك از زلف دوست بوده ، اگر

طرحي از پيچ و تاب ميريزد

بارش رحمتت به گردش دهر

آب در آسياب ميريزد

خاك خوش عطر چيست جز تن او

از دلت بوتراب ميريزد

تا كني آستين چو بهر وضو

خود الله آب ميريزد

دل تو بي حساب ميسوزد

دل من از حساب ميريزد

عرق آلود ميشود چو رُخَت

آبروي گلاب ميريزد

"مَن ذبيحي"اگر دمد ز لبت

از دو عالم جواب ميريزد

از لبم اين سخن ز دوري تو

همچو بيتي خراب ميريزد

 

عجزالواصفون عن صفتك

ما عرفناك حق معرفتك

 

جگرم را مكاشفات گرفت

كشورم را سپاه ذات گرفت

دل بي اختيار جبارش

دل مارا ز التفات گرفت

اشك چشمان ما به هم آميخت

دجله آمد رهِ فرات گرفت

زين بخاري كه ميرود از اشك

هم بخارا و هم هرات گرفت

بر سر اسب ناز دوري زد

رخ ما را شهي به مات گرفت

مكه را رهن داد بر كعبه

اين حياط از رخش حيات گرفت

از خداوند روز بعثت خويش

دفتري بهر خاطرات گرفت

حلقه ي گيسوان او ذاتي است

او كه سر رشته ي صفات گرفت

جوهر صوت اگر بقا دارد

از بلالش كمي دوات گرفت

موي او رخنه در حديث نمود

سلسله دامن رُوات گرفت

جعفرش پر گشود و طوفان شد

نيزه ي حمزه اش كُرات گرفت

بين بت ها جدايي افكنده

دل عزّي براي لات گرفت

باغ خود بود و نوبت آبش

چشم مارا بدين جهات گرفت

نور چشمش به مكّه رونق داد

برقِ شهري رهِ دهات گرفت

گفت با جبرئيل نعره نزن

طفل معصوم من ، صدات گرفت

گفت جبريل نيستم تنها

ذكر من نيز كائنات گرفت

 

عجزالواصفون عن صفتك

ما عرفناك حق معرفتك

 

راه اگر در كنار بنشيند

مركب راهوار بنشيند

جگر سنگها به خون بنشست

تا عقيقي به بار بنشيند

آبدارند تيغ هاي عرب

دجله را گو كنار بنشيند

گردن افراختم به ذاتم تا

فقرم از ذوالفقار بنشيند

شجر طور روشني بخش است

گر به نار و انار بنشيند

موسي از چوب اژدها سازد

ساحري گر به مار بنشيند

هست از امروز در پي غاري

تا كه با يار غار بنشيند

يار غار نبي است حيدر او

گو منافق به دار بنشيند

گر ميسر نشد ظهور كني

صبر كن تا غبار بنشيند

بر رهش آشكار بنشينم

 شاه اگر بر شكار بنشيند

جگرم سوخت در كنار شرار

كو خليلي كه نار بنشيند؟

او به آفاق ايستاده و من

بر لبم اين شعار بنشيند

 

عجزالواصفون عن صفتك

ما عرفناك حق معرفتك

 

در رخ تو نمك دكان دارد

شور عشاق از آن نشان دارد

مدح لبهاي توست بر لب من

پس لبم علم قند دان دارد

حرف لب شد دو چشمم آب افتاد

لب ديده جوي روان دارد

بوسه زخمي است با صدا اما

بوسه انواع بي كران دارد

زخم هاي لب حسين عزيز

هر چه دارد ز خيزران دارد

چوب دست يزيد هم گل داد

پس حسين بر لب ارغوان دارد

چوب هم مدح آن دهان ميخواند

معني اينگونه بر زبان دارد

 

عجزالواصفون عن صفتك

ما عرفناك حق معرفتك

(محمد سهرابي)

مبعث و مدح رسول الله(ص)

                 يا رسول الله(ص)

انس اگر حكم براند به سخن حاجت نيست

ديده گر بوسه بلد شد به دهن حاجت نيست

اين كه گويند من و او به يكي پيرهنيم

عين حق است وليكن به بدن حاجت نيست

كفن من به جزا پرچم صلح من و تو ست

ورنه آنقدر كه گويي به كفن حاجت نيست

از همين دور به يك ناله طو افت كردم

دل چو احرام فغان بست به تن حاجت نيست

دل مگو پاره ي خون است كه در دست شماست

با دل ما به عقيقي ز يمن حاجت نيست

تو وكيل مني اي دادرس جن و بشر

در صف حشر چو آيي تو به من حاجت نيست

 

مست وطناز، سر معركه باز آمده اي

خون مگر مانده كه با تيغ فراز آمده اي

 

سر پر نشئه ي ما شيشه ي پُر باده ي توست

اين هم از لطف تو و حسن خدا داده ي تو ست

من ز يك (اَدَّ بَني ربّي ِ) تو فهميدم

خلق جبرئيل امين مشق شب ساده ي تو ست

درس پس مي دهد اين طوطي آئينه پرست

من يقين كرده ام اين مرغ فرستاده ي توست

كار با ذات ندارم سخن از اسم چو شد

من يقين كرده ام (الله )عمو زاده ي توست

گردن جام نوشتند گناهي كه مراست

اين هم از خاصيت ساغر آماده ي توست

 

تو خداوند مني جان خدا هيچ مگو

تو خودت بوالحسني جان خدا هيچ مگو

 

وصف قد تو محالي است كه من مي دانم

سرو، پيش تو نهالي است كه من مي دانم

ختم بر خير شود گردن آهوي نظر

ابرويت تيغ قتالي است كه من مي دانم

امر كردي كه تقيه ز سياهي بكند

ورنه خورشيد بلالي است كه من مي دانم

تو لبش بوسي و او پاي به دوش تو زند

اين علي مرد كمالي است كه من مي دانم

آمده تا كه مروري كند از درس ازل

وحي جبرئيل سوالي است كه من ميدانم

پدر خاك چو گفتند به داماد رسول

نُه فلك چرخ سفالي است كه من مي دانم

هر كجا هست دم از شير خدا بايد زد

چون به دخت تو جلالي است كه من مي دانم

 

 غرض از هر دو جهان قامت بالاي تو بود

غرض از خلق علي، خلقت زهراي تو بود

 

كيستي اي كه مرا تازه تر از هر نفسي

 چيستي اي كه مرا روشني پيش و پسي

من به پا بوس تو از راه دراز آمده ام

شب محياست بده زلف به دستم قبسي

دشمن شير خدا نيز به پاكي برسد

گر مطهر شود از آب مضاعف نَجَسي

هرچه فيض است در خانه ي اولاد علي است

گاو را حق ندهد منصب صاحب نفسي

يا بزن با دم خود يا به دم تيغ علي

يسَّرَ الله طريقا بِكَ يا ملتَمَسي

 

تو نبوغ ازلي، طيف خلايق ماتت

انبيا كاسه به دستان صف خيراتت

 

چشم بد دور، عجب فتنه ي دوران شده اي

بر سر معركه بس رهزن ايمان شده اي

نيمه شب آمده اي دردكشان موي فشان

اين چه وقت است كه غداره كش جان شده اي

بايد امروز رخت سرخ تر از مِي ميشد

چون كه تو حاصل مستي امامان شده اي

سعي در پوشش خود كم بكن اي شمس جلي

بسكه پر نوري، از اين فرش نمايان شده اي

 

امرت از روز ازل بر همگان واجب شد

پاسدار حرمت شخص ابو طالب شد

 

مست و شبگرد شدم كيست بگيرد مارا

مستحق شررم، كيست دهد صهبا را

دادِ مجنونِ دل آزاده در آمد كه چرا

باز تكراركني قافيه ي ليلا را

با علي غار برو، با دگري غار مرو

محرم خَشيتِ الله مكن ترسا را

نزد گوساله ي قوم تو شرافت دادند

واقفان حَيَوانات، خر عيسا را

چهارده سال اگر داشت علي اعلا

حق نمي داد تو را سروري دلها را

 

آن كه در مهد، تو را خواند زآياتي چند

بعد از اين نيز شود بر سر دوش تو بلند

 

چه مبارك سحري بود و چه فرخنده شبي

كه نبي شد پسر آمنه، ماه عربي

بعثتي كرد كه ابليس طمع كرد به عفو

رحمتي كرد كه خاموش شود هر غضبي

بعثتي نيز رسول غم يحيي دارد

جاي حيدر شده همراه بر او زِين ِاَبي

خوش رَوي اي پسر فاطمه اما به خدا

طاقت زينب تو نيست كمي بي ادبي

ترسم اين بار اگر گوش به خواهر ندهي

خون كند چوب يزيدي ز تو دندان و لبي

 

چون كه جان مي دهد امروز ز تب كردن تو

چه كند زينب تو با سر دور از تن تو

(محمد سهرابي )

مبعث و مدح رسول الله(ص)

          يا رسول الله(ص)

خيزيد و خُم آريد ، خماريد و خماريد

وز بام فلك باده ي گلرنگ بباريد

گولم مزنيد اين همه با هوش مضاعف

انگور مرا دزد نبرده است ، بياريد

تا پير درختان دمد از مقبره ي ما

مارا وسط باغ كرامات بكاريد

از گريه نگيريد مرا تا دم محشر

اسفنج مرا تا دم آخر بفشاريد

در كشف و كرامات همين است تفاوت

ما كفش نداريم و شما مرد سواريد

خاكيم،نه در دست شما بلكه كف پا

ما را نكند بر سر سجاده شماريد

كِي راه كُنَد گم جَرَياني كه فهيم است

با خاطر آسوده به اشكم بسپاريد

 

نقاشي اين مرز جنون بوم ندارد

بد مستي ما موقع معلوم ندارد

 

ما جمله كمانيم چه بسيار تويي تو

زآن شمس شعاييم چو پرگار تويي تو

در محضر تو جز تو نديديم كسي را

ديدار تويي يار تويي غار تويي تو

هرجا خبر آمد كه سري رفت ز تو رفت

در معركه ها تيغ جگر دار تويي تو

در پيش و پس لشگر تو جز تو كسي نيست

اين حمزه تجلي است ، علمدار تويي تو

گويند كه تكرار نباشد به تجلي

زهرا تويي و حيدر كرار تويي تو

نسبت به كسي دادن اين سايه روا نيست

خورشيد تويي،سايه و ديوار تويي تو

اين نُه فلك و هفت زمين نيم پياله است

اي حضرت خُم ، جلوه ي سرشار تويي تو

حيدر نفسي تازه كند تا تو بجنگي

در غزوه ي حق تيغ جگر دارد تويي تو

 

تو جلوه ي تامي و تمام است حضورت

پنهان شده اوصاف تو از شدّت نورت

 

در بحر نمك ، زار زدن كار ندارد

دل جز رخ خوب تو نمكزار ندارد

 تو كعبه ي ما باش كه از خشت ملوليم

((آئينه ي ما روي به ديوار ندارد))

دستور بده خلقْ علي را بپرستند

بهر تو كه رو كردن حق كار ندارد

در بستر قتل تو علي خفت و عيان كرد

اين خانه جز او خفته ي بيدار ندارد

بردار از اين شانه ي ما بار گران را

اين نخل بدن غير هوس بار ندارد

بر شانه ي خود ره بده حيدر بزند پاي

اين كعبه جز او مرد تبردار ندارد

با چشم اشارت كن و گو حيدر امير است

توحيد به افعال كه گفتار ندارد

 

چوپان سرشب به كه خوابد ، تو كجايي

شب نيمه شد و نيمه سحر گشت،نيايي؟

 

فوّاره ي معناست جمالي كه تو داري

غدّاره ي جانهاست جلالي كه تو داري

بگذار كه جبريل ببالد به دو بالش

جبريل وبال است به بالي كه تو داري

انديشه ي نازك كه نوشتند تويي تو

بكر است همه فكر و خيالي كه تو داري

گويند كه رنگي نَبُوَد رويِ سياهي

خورشيد بُوَد ظِلِّ بلالي كه تو داري

دور تو گليم است و كليم است زبانت

لو رفت خداوند ز حالي كه تو داري

بگشا يقه تا سينه ي الله ببوسم

حايل شده پيراهن و شالي كه تو داري

بت سوختي و بت زدي و بت شدي امروز

درمانده ام  از امر محالي كه تو داري

اين دشت پُر از گردن آهوي تماشاست

تنها سر ابروي هلالي كه تو داري

بنشين و بزن در سر فرصت سر مارا

باز است چو زلف تو مجالي كه تو داري

در غار،تورا يار مگو ، بلكه چو بار است

گوساله ي قوم است وبالي كه تو داري

 

عيد است بيا پهن نما سوري و ساتي

از معني توحيد و صفات و صلواتي

(محمد سهرابي)