مدح حضرت زهرا (س)
يا زهرا (س)
هر دل پي ِ دلستان خود ميگردد
هر كس پي ِ هم زبان خود ميگردد
روزي كه كند پدر فرار از پسرش
زهرا پي دوستان خود ميگردد
(سيد رضا مؤيد خراساني)
يا زهرا (س)
هر دل پي ِ دلستان خود ميگردد
هر كس پي ِ هم زبان خود ميگردد
روزي كه كند پدر فرار از پسرش
زهرا پي دوستان خود ميگردد
(سيد رضا مؤيد خراساني)
يا حضرت زهرا(س)
دختر نازنين پيغمبر
حاصل اربعين پيغمبر
در صداي تو مرتضي ميديد
لهجه ي دلنشين پيغمبر
عرق چهره ي تو بنشسته
بر روي آستين پيغمبر
احترام تو و علي بوده
سخن آخرين پيغمبر
أينَ زهرا بُود به رستاخيز
جمله ي اولين پيغمبر
وصف تو در بيان نميگنجد
روح تو در زمان نميگنجد
آمدي اي بهار زيبايي
تا درآيد علي زتنهايي
هر كه شد عاشق غمت بانو
ميكِشد كار او به رسوايي
كرده عشقت مرا خيالاتي
نام تو ميبرم به شيدايي
دانش ما ز روح تو اندك
ما همه قطره و تو دريايي
از كسي كه به مجلست آيد
مرتضي ميكند پذيرايي
اي اسير نگاه تو حيدر
ديده دارد به راهه تو حيدر
اي كه در اوج عشق و عرفاني
نشدي غافل از خدا آني
فرصت زندگي تو كوتاه
قصه هاي غم تو طولاني
با مدالي كه روي سينه ي توست
قهرمان تمام دوراني
در غم آن جمال پُر ابرت
ديده هايم هميشه باراني
شأن تو كمتر از علي نبُود
هرچه داند علي تو ميداني
اي به درد دلم دوا زهرا
مدح تو ميكند خدا زهرا
كوثري تو بدون مانندي
در به روي گدا نميبندي
تو چه زيبا دل از همه بردي
اي بنازم بر اين هنرمندي
چه كنم اي حبيبه ي طاها
كه قبولم كني به فرزندي
تا كه ديدي غريبي حيدر
دل ز دنياي بي علي كندي
به خدا كن سفارش مارا
پيش ايزد تو آبرومندي
روي سينه پلاك حيدري ام
اولين مرتبه تو افكندي
هر كجا نام تو بُود زهرا
نظر مرتضاست بر آنجا
اي نگاهت سپيده ي حيدر
يار از ره رسيده ي حيدر
هر تپش قلب تو علي گويد
اي مصيبت كشيده ي حيدر
علي از ديدن تو دلخوش بود
روشنيِ دو ديده ي حيدر
دله مجنون او اسيرت بود
ليلي قد خميده ي حيدر
تو به راهه علي فدا گشتي
فاطمه ، اي شهيده ي حيدر
تو حمايتگر علي بودي
همه جا در بر علي بودي
(مجتبي روشن روان)
ياحضرت علي اصغر(ع)
یا بن خیر النساء خداحافظ
در پناهِ خدا ، خداحافظ
تو هنوزم مرا نبوسیدی
پدر تشنه ها خداحافظ
دست کم می شود مرا ببری
مرد بی انتها خداحافظ
خواهشی قبل بُردنم دارم
التماس دعا خداحافظ
بی قراری ، قرار می خواهی
من نمردم ، که یار می خواهی
پر پرواز و بالِ پروازی
انتهای زمان آغازی
چه کنم یار کوچکت باشم
چه کنم تا دلت شود راضی
اکبرت رفت با عمو ، چه شود؟
یک نگاهی به من بیندازی
هر چه باشم منم علی هستم
از چه با بی کسیت میسازی ؟
تو مرا با خودت ببر بابا
جان عمّه قسم ،نمی بازی
یاد دارم مرا بغل کردی
گفتی ای یار آخرم نازی
سخنانت عجیب غوغا کرد
بند قنداقه ی مرا وا کرد
روی دستانِ باب ، من رفتم
با سرم باشتاب ، من رفتم
خیمه پرسید بر نمی گردی ؟
مگر اینکه به خواب ، من رفتم
مشک سقایی ِ عمویم کو ؟
تا کنم پُر ز آب ، من رفتم
چه کنم واقعاً پدر تنهاست
عذر خواهم رباب ، من رفتم
پشتِ سرهای ما چه میریزی
اشک غم جای آب ، من رفتم
گر چه بی شیر ، زاده ی شیرم
می روم انتقام می گیرم
وقت آن شد خودی نشان بدهم
ناتوانم تو را توان بدهم
در میان قنوت دستانت
چون علی اکبرت ، اذان بدهم
دوست دارم کنار پیکر تو
با لبی خشک و تشنه جان بدهم
یا ز سر نیزه چون سرت با سر
به سر عمه سایبان بدهم
یا همین که رباب لا لا گفت
با سرم نیزه را تکان بدهم
تا ز حلقم سپیده پیدا شد
حرمله با سه شعبه اش پا شد
یک سه شعبه مرا ز عمه گرفت
خنده را بی حیا ، ز عمه گرفت
در هیاهوی دست و پا زدنم
بی سر و بی صدا ز عمه گرفت
تیر پایان به جمله داد و مرا
در هوا بی هوا ز عمه گرفت
چه بلایی سر رباب آمد
چه غمی عمه را ز عمه گرفت
تن من دست خاک ، سر را هم
سر این نیزه ها ز عمه گفت
اصغرت بال و پر در آورده
از سر نیزه سر در آورده
نیزه دارم همین که راه افتاد
موی من شانه شد به پنجه ی باد
مادرم مات خنده ام شده بود
از تماشام ، گریه سر می داد
در ِدروازه را که رد کردیم
دور و اطراف شهر سنگ آباد
سنگشان بی هوا به سر می خورد
سرم از روی نیزه می افتاد
همسفرها به من نمی گویید
سنّ ِ شش ماهگی مبارک باد ؟
سد ّ برخورد سنگ و سر نشدم
بی بدن بودنم ، اجازه نداد
حال که ، تکلیف من مشخص شد
اصغر از محضرت مرخص شد
(حامد خاكي)
يا حضرت رقيه (س)
از درد بی حساب سرم را گرفته ام
با اشك ، زخم بال و پرم را گرفته ام
از صبح تا غروب نشستم یکی یکی
این خارهای موی سرم را گرفته ام
دردم زیاد بود طبیبم جواب کرد
یعنی اجازه ی سفرم را گرفته ام
مانند من ز ناقه نیفتاد هیچ کس
اینجا منم فقط کمرم را گرفته ام
خوشحال بودنم ز سر اتفاق نیست
از دست این و آن پدرم را گرفته ام
خیلی تلاش کرده ام از دست بچه ها
این چند موی مختصرم را گرفته ام
آیینه نیست تا که ببینم جمال خویش
از چشمهای تو خبرم را گرفته ام
تصمیم من گرفته شده پس مرا ببر
امروز از خودم نظرم را گرفته ام
این شهر را به پای تو ویرانه میکنم
مثل خلیل ها تبرم را گرفته ام
(علي اكبر لطيفيان)
يا زهرا(س)
تا آن زمان که گردش این روزگار هست
تا آن زمان که روز وشبی برقرار هست
کم یا زیاد بسته به میزان لطف حق
پای پیاده عشق به هر دل سوار هست
وقتی گدا شدن به در دوست عاشقیست
پس درتمام عمر به هر لحظه کار هست
ما ظاهرا اگر چه خدارا ندیده ایم
اما یقین که جلوه ي آیینه دار هست
یک گل رسید ومعنی ضرب المثل شکست
یک یاس آمده که همیشه بهار هست
یک برگ یاس با همه عالم برابر است
معنی یاس یک کلمه هست ومادر است
هرکس که مادر است دو عالم برای اوست
بام بهشت نقطه ي پایین پای اوست
مادر شدن برای دو عالم شرافتی است
بردختری که گفته پدر هم فدای اوست
اوقبل خلقت آمده قبل از همه رود
سوی بهشت باغ گلی که سرای اوست
شرط وشروط خلقت دنیاست فاطمه
این میل باطنی عمیق خدای اوست
آمد کسی که بین قنوت شبانه اش
همواره اسم یک یک همسایه های اوست
تصویر خالصانه ي ذکر ودعاست او
همسایه ي همیشه ي قرب خداست او
زهرا فقط برای خودش آرزو نکرد
شرح خودش برای کسی مو به مو نکرد
چون پیرمرد کور زمینی زیاد بود
خود را برای مردم این خاک رو نکرد
حتی انار را به بهانه طلب نمود
او جز هدایت همگان جستجو نکرد
او دختر پیمبر و یک مملکت مقام
اما به غیر ساده مداری که خو نکرد
یکبار هم نشد که علی شرمگین شود
از بس زخواهش دل خود گفتگو نکرد
این گفته گفته ولی ا... اعظم است
او مثل اسوه ي حسنه بهر مردم است
وقتی که بود خوبی او بی حساب بود
وقتی که رفت آمدنش در حجاب بود
او یک سری به عالم ما زد و زود رفت
دنیا شد ابر تیره و او آفتاب بود
درک مقام فضه او هم نشد نصیب
درک مقام او که خودش یک سراب بود
ساییده عرش سر به زمین وقت سجده اش
ام العبادت او و علی بوتراب بود
باغ فدک گرفت و به حق خودش رسید
زهرا همیشه اهل حساب و کتاب بود
او از شبی که زندگی اش ساده پا گرفت
انفاق کرد و اهل مسیر ثواب بود
ما درکمان به این همه معنا نمی رسد
ما دستمان به رتبه زهرا نمی رسد
او کوثر است و چشمه ي دریاترین خم است
نوراست و نور بخش سپهر است و انجم است
پیدا تر ازهمه شد و بین بزرگی اش
در لابلای ثانیه های زمان گم است
از آب و خاک مهریه ي او جوانه زد
هر دانه ای که بر سر هر خوشه گندم است
مصرف نکرد غیر خودش درمسیر حق
زهرا تمام مرتبه الگوی مردم است
از خود گذشت تا که ولایت علم شود
زهرا بپای دین خدا مثل اهرم است
دین خدا ز همت او جان گرفته است
زن با نگاه فاطمه عنوان گرفته است
زیباترین نمایش تابان روزگار
زهراست آنکه مانده در اذهان روزگار
یک قطره از عنایت زهرا نمی شود
براین زمین کرامت باران روزگار
این سالها که آمد و رفته است همچنان
زهرا بود بزرگ بزرگان روزگار
یعنی چرا بزرگی زهرا غریب ماند
باید سؤال کرد زدیوان روزگار
باید سؤال کرد چرا درب خانه سوخت
از منتقم در آخر وپایان روزگار
باید کسی بیاید و غم را دوا کند
بارمز نام فاطمه قرني را بپا کند
( مجتبي صمدي شهاب )
يا زهرا(س)
در آسمان ندیده کسی أختری چنین
یزدان
نهفته در صدفش گوهری چنین
بعد
از ظهور حضرت زهرا،دگر خدا
خِلقَت
نکرده جلوه ی زیباتری چنین
سیب
بهشتی است به دامان مصطفی
هرگز
نداشته پدری دختری چنین
جز
فاطمه که ((أم أبیها)) لقب گرفت
دیگر
نبوده بهر پدر مادری چنین
مثل
علی و فاطمه در زیر چرخ نیست
دنیا
ندیده شوهری و همسری چنین
یک
فاطمه برای ولایت کِفایت است
دارد
علی به خانه ی خود یاوری چنین
دو
گوشواره اش حسنین اند،ای جهان
داری
سراغ بهر کسی زیوری چنین؟!
زهرا
نبود نخل امامت ثمر نداشت
از
او به جلوه آمده برگ و بری چنین
زهرا
شناس باش،حدیث کسا بخوان
بی
او نداشت اهل کسا محوری چنین
بانوی
بانوان جهان نیست غیر او
نشنیده
ام که بوده زنِ دیگری چنین
پایش
به روی بال فرشته نهاده است
عالم
به حیرت آمده از مَعبری چنین
با
چادرش چقدر مسلمان درست کرد
هستم
دخیل چادری و معجری چنین
هرگز
نماند سائل درمانده بی جواب
باید
که سر نهاد فقط بر دری چنین
محشر
بدون فاطمه محشر نمی شود
محشر
به وَجد آمده از محشری چنین
با
دست های ساقی کوثر به روز حشر
سیراب
هست تشنه لبِ کوثری چنین
بگرفته
ام ز درگه او تاج بندگی
بالاتر
است از دو جهان أفسری چنین
ما
عاقبت به خیر شویم از محبّتش
خوشبخت
آنکه داشت دم آخری چنین
هرچه
که داشته است همه خوب بوده اند
هرگز
نداشته است ستایشگری چنین
(علی اصغر انصاریان)
يا زهرا(س)
اينكه جاري شدست كوثر ماست
سيب تنهايي پيمبر ماست
اينكه يك شب نشسته زير كساء
چادرش سايه سار محشر ماست
آنقدر مهربان ودلسوز است
همه جا فكر روز آخر ماست
هرچه خواهم نگفته ميداند
راست ميگفته اندمادر ماست
پدرو وشوهر وپسرها نه
نوكرش هركه هست سرور ماست
ردّ پايش هميشه تازه و تر
به روي خاطرات دفتر ماست
ميوه ي شاخسارتوصيفش
هر زمان چيده ايم نوبر ماست
مزرعه سيب عطر ياس سپيد
ابر باران كه شور آور ماست
يادگار تبسم زهراست
يادگاري كه روح پرور ماست
در هجوم هزار سنگ بلا
گر چه از شيشه هست سنگر ماست
دختر آفتاب و همسر ماه
حضرت فاطمه سلام الله
اي شب قدر حضرت مولا
قلم ما كجا و قدر شما
نام تو دسترس ترين ساحل
روح تو بيكران ترين دريا
عرشيان را تو شهره بر زهره
فرشيان راتو حضرت زهرا
گوشه چشمي به ما نما امشب
اي شفاعت كننده ي فردا
تو همان هديه اي كه بر پدرت
داده يزدان به ليلةالاسراء
اي ستون چهارده معصوم
بي تو بي محورند آل كساء
من چگونه بگويمت انسان
يا چگونه بخوانمت حوراء
نام تو خلق كرده اين گُل را
عطر تو آفريده اين دل را
روشنا ديدنت نخواهد چشم
زين سبب رو گرفتي از اعما**(اعما:روشندل،نابينا)
ما مريدان راه مجنونيم
عاشقان قبيله ليلا
هديه ي روز مادرت مادر
صد و ده بار ذكر يا حيدر
با دلي كه هميشه عابر توست
دل ما صبح وشام زائر توست
چه غم ازدوري تو تا وقتي
كه پرستوي دل مهاجر توست
دل من اين دهاتي ساده
يكي از مردم عشاير توست
رود چشمان جاريم دريا
هرطرف ميروم مسافر توست
نام تو نان سفره عشق است
سفره اي كه هميشه شاكر توست
بر روي خشت خشت خلقت من
جاي انگشتهاي ماهر توست
تو نبودي نبود خلقت هم
خلق هفت آسمان بخاطرتوست
منكه درمانده ماندم از فضلت
خوش به حال كسي كه شاعر توست
روز زن هديه ميدهد مولا
بر تو صد باغ ياس يا زهرا
بيقرار علي قرار علي
هديه ي خاص كردگار علي
دختر رحمت خداوندي
مادر يازده بهار علي
گر نبودي نبود مهر و مهي
كه بگردند درمدار علي
مثل خورشيد سر زدي تا كه
سررسد شام انتظار علي
قُوَت قلب حضرت مولا
رجز بين كارزار علي
نسل سادات كز شما باشند
مي درخشند در تبارعلي
بهترين بانوان كنيز تواند
بانوي خوب وخانه دارعلي
با علي بودن افتخار توست
با تو بودن هم افتخار علي
باتو نورانيست شبهايش
بي تو تار است روزگار علي
به به از اين يگانگي توحيد
مرتضي يار تو ، تو يار علي
بي تو هنگام حمله دشمن
كس نباشد به خانه يار علي
بشكند دست آن ستمكاري
كه گرفت از علي چنين ياري
(شاعرش را نميشناسم)
اميري حسينٌ و نعم الامير
اي منتظرْ اجابت من بر دعاي تو
دل برده از تمامي ِ عالم صداي تو
من خالق تو هستم و تو عبد پاك من
تو كشته ي من هستي و منم خونبهاي تو
از لحظه اي كه دست ز هستي كشيده اي
ماه گشته اي و در بغل ماست جاي تو
هر جا جاي توست تجلّاي حُسن ماست
هر دل كه جاي ماست بُوَد كربلاي تو
گودال قتلگاهِ تو بزم وصال ماست
لبخند ماست در دهن زخم هاي تو
تو تشنه ي وصال من هستي، فرات چيست؟
درياست تشنه كام لب جان فزاي تو
از چشمه هاي زخم تو جاريست خون ما
در دست ماست تا صف محشر لواي تو
تو فخر ميكني كه مرا بنده اي حسين
من دارم افتخار كه هستم خداي تو
تو در ميان خون مناجات كن حسين
تا بشنوم دوباره صداي دعاي تو
باشد به يك زيارت تو صد هزار حج
اي صد هزار مروه صفا در صفاي تو
تو هست خويش در رهه من دادي اي حسين
من نيز هست خويش بريزم به پاي تو
بانگ اناالغريب تو اتمام حجت است
تو نيستي غريب منم آشناي تو
تو بر فراز نيزه ببر نام من به لب
من بر سرير عرش بخوانم ثناي تو
سوز تورا به سينه ي "ميثم" نهاده ايم
گرم است با شراره ي شعرش عزاي تو
(غلامرضا سازگار"ميثم")
يا زهرا(س)
قرآن گشودم آیه ی محشر بیاورم
میخواستم که سوره ی کوثر بیاورم
من کیستم ز فاطمه سر در بیاورم
باید کسی شبیه پیمبر بیاورم
هنگام وصفت عقل مرا ترک می کند
معراج رفته شان تو را درک میکند
با نور تو زمین شرف آسمان گرفت
چل روز مصطفی ثمری بی کران گرفت
پابر زمین گذاشتی و خاک جان گرفت
تا آمدم بگویم زهرا زبان گرفت
گفتم که رخصتی بده بهتر بخوانمت
مهرت اجازه داد که مادر بخوانمت
مادر سلام، گوشه ی چشمی به ما کنید
مادر سلام، درد مرا هم دواکنید
با این امید در زده ام تا که وا کنید
لطفی به این اسیر یتیم گدا کنید
حالا اگر چه چادر تو وصله دار هست
من سائلم همیشه برایم انار هست
یا آیه آیه آیه ی خود(( هل اتی)) کنی
یا از کرم لباس عروسی عطا کنی
چادر امانتی بدهی تا چها کنی
یک قوم را به نور خدا آشنا کنی
دنیا تو را نخواست که اینقدر زشت شد
خاکی که زیر پای تو آمد بهشت شد
دنیا تمام ظلمت و تو ماورای نور
با تو کم است فاصله تا انتهای نور
همسایه ات اگر که شده آشنای نور
این بوده است از برکات دعای نور
در آسمان نور چه بدری ،شبیه توست
در سال یک شب است که قدری شبیه توست
در خانه عطر سیب تو از بس جمیل بود
یادآور بهشت خدای جلیل بود
سرچشمه ی وضوی تو از سلسبیل بود
جاروی خانه ی تو پر جبرئیل بود
دنیا به پای مهر تو از شرم آب شد
آبی که گشت مهرییه ی تو گلاب شد
آنکه تورا به جمله ی ((لولاک)) می شناخت
درک تورا فراتر از ادراک می شناخت
پرواز را چه کس بجز افلاک می شناخت
بانوی آب را پدر خاک می شناخت...
نام پدر همیشه به دنبال مادر است
خیر العمل محبت زهرا و حیدر است
(مجيد تال)
سالار زينب(س)
چون روي تو ، چو روي به صحرا گذاشتند
داغ لب تو بر دل دريا گذاشتند
فطرس كجاست حق پرش را ادا كند
اينان تورا به معرض گرما گذاشتند
پايي كه بر دهان شريفت نهاده اند
اول به روي چادر زهرا گذاشتند
زاويه اي ز مسجد كوفه است سينه ات
اين نيزه را به خلوت مولا گذاشتند
خاك فلك به معجر زينب كه در سپاه
پيراهن تورا به تماشا گذاشتند
(محمد سهرابي)
يا مظلوم
سر ِ تو نقش فلك ، نقش بيابان بدنت
بازي كيست كه پيدا شده در سوختنت
نتوان برد به تنگي دهان تو حسد
بس كه پرخون شده از طعن حسودان دهنت
بوي خاك از دم افلاكي تو ميشنوم
بس كه اين قوم دويدند ميان سخنت
آهوي چشم خطا نيست اگر رم بكند
سايه ي تيغ كه افتاده به جان چمنت
دجله برخيزد اگر موج زند پيكر تو
گردن تيغ كشيده است به ديدار تنت
خيزران كرد خجل طايفه ي ني ها را
بوريا را نتوان گفت چرا شد كفنت
نيزه را حكم بر آن است كه دستي ببُرند
اي كه صد بوسه ربوده است سنان از دهنت
كربلا را مكن از هيئت انصار دريغ
همره معني خود شاعر شيون سخنش
(محمد سهرابي)
يا حضرت علي اصغر(ع)
باز كن بابا دو پلك پرپرت را بيشتر
جان بده نيمه نگاهه آخرت را بيشتر
تاول رويت،لب خشكت،زبان كوچكت
اين سه سوزانده من ِ غمپرورت را بيشتر
بي رجز ديدم سپاهي را پريشان ميكني
خم شدم بوسم لب شعله ورت را بيشتر
ناگهان ديدم كه خونت ميچكد از چهره ات
غرق خون كردند از تو سنگرت را بيشتر
خوب فهميدم چرا وقتي گلويت تير خورد
جمع كردي در بغل بال و پرت را بيشتر
حنجرت نه، استخوان هاي گلويت داغ شد
داغي اش سوزاند چشمان ترت را بيشتر
ميكشم تير از گلويي كه به مويي بند ماند
گرچه ميترسم بپاشد حنجرت را بيشتر
(شاعرش را نميشناسم)
قتل الله قوماً قتلوك
بس که پاشیده زهم مثل گله چیده تنت
می کند گریه به زخم بدنت پیرهنت
کثرت زخم تو مانع زشمارش گشته
بس که زخم آمده پیوسته به زخم بدنت
آیه با تیغ نوشتند به سر تا پایت
نقطه با تیر نهادند به آیات تنت
حلقه های زرهت چشمه ی خونند همه
آب غسلت شده خون، خاک بیابان کفنت
آمدم از دو لب خشک تو خون پاک کنم
دیدم از خون گلو پر شده بابا دهنت
خجلم از تو علی جان که دم رفتن بود
العطش با من دل سوخته آخر سخنت
لاله ی نسترنم! یاس امیدم! سخت است
که ببینم چو گلِ ریخته نقش چمنت
همه امیّد من این است که یک بار دگر
چشم خود باز کنی یک نگه افتد به مَنَت
رو به روی تو نهادم همه دیدند علی
که رخم لاله صفت سرخ شد از یاسمنت
شعله های دل میثم زده آتش همه را
آه او شعله ی شمعی است به هر انجمنت
(غلامرضاسازگار"ميثم")
الآن انكسر ظهري
زحمت مكش كه خاك كني بر سر اينچنين
با بازوي بريده مزن پرپر اينچنين
با تيغ نه ، تورا به امان نامه كشته اند
آري كه ميبُرند به كاغذ سر اينچنين
يك جفت چشمهاي تو يك جفت لشگرند
كس مثل من كجا بكِشد لشگر اينچنين؟
نگذاشت تيرها كه تو پاشيده تر شوي
حتي به هم نريخت علي اكبر اينچنين
بر نيزه نيز مثل فقيهان كني مقام
عمامه اي نداشته پيغمبر اينچنين
شايد به معجري سر ني بسته شد سرت
آيد به كار روز جدل معجر اينچنين
خواندي چه روضه اي كه ز اسب اوفتاده اي؟
پايين نيامده است كس از منبر اينچنين
شايد رباب جان بدهد از خجالتش
حتي گمان نداشت علي اصغر اينچنين
حلق عليّ اصغر و چشمت سه شعبه خورد
آري به شعله سوخته خشك و تر اينچنين
معني ، به بال او اثر پنجه ي خداست
جعفر كجا به شانه ببيند پر اينچنين؟***
(محمد سهرابي)
***اشاره به داستان جعفر طيّار(جعفر ابن ابيطالب)كه در غزوه ي موته پرچمدار سپاه اسلام بود و با اينكه دو دستش در آن جنگ بريده شد ، سعي داشت تا پرچم سپاه اسلام به زمين نيفتد و پيغمبر در مورد اين كار وی فرمود: «خداوند به جای آن دو دست به جعفر طيّار دو بال و پر عطا كرد که با آنها در بهشت پرواز کند تا به هر جای که خواست برود››
ولي در علقمه قمر منير بني هاشم هم سعي داشتند كه مشك را با دندان به خيمه ها برسانند . ولي افسوس كوفيان در اين دنيا با تيرهايشان به علمدار حرم بال و پر دادند . خاك بر دهان من. شيخ جعفر شوشتري ميفرمايند:در كنار علقمه كمانداران كوفي كاري با قمر منير بني هاشم كردند كه از دور به مانند خار پشت به نظر مي آمد.(اللهم عجل لوليك الفرج)
ابتاه يا حسين(ع)
كم آمده است مرغ دلم آب و دانه اش
خال لبت كجاست كه گيرم نشانه اش
دستت نرفت در كمرم آنقدر كه شمر
پيچيد دور گردن من تازيانه اش
آتش بگيرد اي پدر اي كاش سر به سر
بازار شام و روسري بچه گانه اش
سنگ عقيق تو به دكانِ كوفه بود
بر سنگ بسته باد دكان و دهانه اش
نيمي به شعله سوخت و نيمي به باد رفت
زلفي كه بود دست ابالفضل شانه اش
دختر پدر پرست بُوَد منع من نكن
دختر دلش خوش است به بوس شبانه اش
يادم نرفته است درختي كه بين راه
رخساره ي تو بود چراغ شبانه اش
يادم نرفته است كه راهب مسيح شد
زآن كُنج لب به كُنج كليسا و خانه اش
از راهب و درخت چه كم داشت دخترت
آويز اين دلي و بهاي بهانه اش
روز جزا كه هر كه بيارد عبادتي
معني دلش خوش است به شعر و ترانه اش
(محمد سهرابي)
علي علي الدنيا بعدك العفا
پسرم رفت و طالعم برگشت
خشكْ لب رفت و ديده ام تر گشت
نه كه امروز مصطفي شده است
از قديم اين پسر پيمبر گشت
در طواف رسول ، خونين گشت
هر سنان كه به گرد اكبر گشت
سرشكسته شده است كوفه دوبار
مصطفي هم شبيه حيدر گشت
خون دويده است بر رخ گله من
ياس چون لاله هاي احمر گشت
سر به سر گشت بيع اكبر و من
تا رخم با رخش برابر گشت
جلوه هاي حسين رنگين است
گاه اكبر شد و گه اصغر گشت
مطلع معني است مقطع او
پسرم رفت و طالعم برگشت
(محمد سهرابي)
يا رضيع الحسين(ع)
بر سینه مزن چنگ که تاثیر ندارد
زیرا ز عطش مادر تو شیر ندارد
در خواب تو دیدم که به خون می تپی اما
گفتم به خودم خواب تو تعبیر ندارد
رفتی تو به همراه پدر آب بنوشی
یک جرعه ی آب اینهمه تاخیر ندارد
با او ز چه رو جنگ و عداوت بنمایید
این کودک شش ماهه که شمشیر ندارد
گویید به گلچین که حیا کن تو ز بلبل
گلبرگِ گلوی پسرم تیر ندارد
بر آیه ی یاس گلوی سوره ی اصغر
یک بوسه ی تیر اینهمه تکبیر ندارد
نیزه مزن ای دشمن بی شرم به خاکش
این مصحف پرپر شده تفسیر ندارد
(محسن قاسمی)
يا امام رضا(ع)
حتما قرار شاه و گدا هست یادتان
آری همان شبی که زدم دل به نامتان
مشهد،حرم،وردی باب الجوادتان
آقا دلم عجیب گرفته برایتان
(شاعرش را نميشناسم)
يا حضرت اُمّ البنين(س)
بوشهريده اولده جلاليم چوخ اوجالدي
فرّ و حشَميم هر خانمي حيرته سالدي
اما صورادان اُمّ بنين بيرگونه قالدي
ئوز منزليم اولدي ئوزمه گوشه ي محبَس
قالديم گوزي يولداقايومي آچمادي بير كس
(شاعرش را نميشناسم)
با تشكر فراوان از برادر گرامي جناب آقاي امير بزازي براي ارسال اين شعر
اميري حسينٌ و نعم الامير
شاهنشهی که شیشه ي جانها به دست اوست
گـر بشکند به سنـگ ، فقـط مُزد شَست اوست
در خانــه ای کــه قبله بُوَد مشتبـه بـه خلـق
ابروش قبله ، قبله نما چشم مست اوست
شاهنشهی که عـرش مقـام نشست اوست
بـا لطف حق ، لوای شفاعت به دست اوست
بـا اين جـلال و مـرتبـت و جـاه و منـزلت
گر نوكرش رود به جهنم شکست اوست
شاهنشهي كه دوش نبي جا نشست اوست
مفتاح باب جنت و دوزخ به دست اوست
گر خوانمش خداي يقين كفر گفته ام
غير از خداي هر آنچه بگويم شكست اوست
(علي اكبر لطيفيان)
يا رضيع الحسين(ع)
گريه ها حلقه شدند پا به ركابش كردند
دست ها چنگ زنان مرد ربابش كردند
مادر تشنه ي شش ماهه خود اقيانوس است
ربِّ آب است و در اين جلوه ربابش كردند
بي زره آمده از بسكه شجاعت دارد
كس حريفش نشد و زود جوابش كردند
تير مرد افكن و بر طفلك شش ماهه زدند
يعني اندازه ي عباس حسابش كردند
زودرس بود ، بزرگ همه ي قوم شدن
چون خدا خواست بدين شيوه خضابش كردند
سر شب شير نمي خورد و نمي خفت علي
اين كه خوابيده گمانم كه عتابش كردند
شور ِ چشم تر او داشت اثر ميبخشيد
كوفيان هلهله كردند و خرابش كردند
باخت چون سر ، به تراش نوك ني منزل كرد
اين نگين را ز درون برده ركابش كردند
بعد از اين خاك سر ِهرچه ثواب است كه قوم
هر چه كردند به شه بهر ثوابش كردند
نخريدند دله سوخته ي سلطان را
ليك اصغر جگري داشت كه آبش كردند
(محمد سهرابي)
با تشكر از برادر بزرگوار جناب آقاي محمد قديمي براي ارسال اين شعر جانسوز
يا رضيع الحسين (ع)
لالا بر آنکه خواب ندارد چه فایده
ماندن بر آنکه تاب ندارد چه فایده
گیرم تو را حسین بگیرد ، بغل کند
وقتی دو قطره آب ندارد چه فایده
احساس مادری به همین شیر دادن است
آری ولی رباب ندارد چه فایده
انداختن حِرز ، اگر چه به گردنت
تا صورتت نقاب ندارد چه فایده
پرسش نکن سه شعبه برایم بزرگ بود
وقتی کسی جواب ندارد چه فایده
با چه سر تو را به نی بند میکنند
زلفی که پیچ و تاب ندارد چه فایده
(علي اكبر لطيفيان)
يا باب الحوائج
هر چه داریم همه از كرَم عباس است
خلقت جنت حق لطف كم عباس است
نه فقط خلق زمین عبد و غلامش باشند
به خدا خیل ملائك حَشَم عباس است
نور بر شمس و قمر ماه بنی هاشم داد
عرش یك ذره ز خاك قدم عباس است
شیعه از كینه ي دشمن نهراسد هرگز
دین ما تحت لوای علم عباس است
در صف حشر علمدار ِشفاعت زهراست
علم فاطمه دست قلم عباس است
باب حاجات بود نام نکویش اما
منطبق باب حسین بارقم عباس است
نام معشوق مبر نزد من از عشق مگو
عشق دیریست كه در پیچ و خم عباس است
ای كه حاجت ز حسین میطلبی دقت كن
پرچم شاه به سوی حرم عباس است
كاشف الكرب كه غم از دل عالم ببرد
لب خشكیده ي شش ماهه غم عباس است
بر روی قوس فلك جلوه ي خون گاه غروب
زخم شمشیر به ابروی خم عباس است
خلق در آرزوی کرب و بلایند ولی
چشم امّید همه بر قلم عباس است
(مهدي ميري)
يا امام رضا(ع)
خانههای
آن كسانی میخورد در ، بیشتر
كه به سائل میدهند از
هرچه بهتر بیشتر
عرض حاجت میكنم آنجا كه
صاحبخانهاش
پاسخ یک میدهد با ده
برابر بیشتر
گاهگاهی كه به درگاه
كریمی میروم
راه میپویم نه با پا ،
بلكه با سر بیشتر
زیر دِین چارده معصومم اما
گردنم
زیر دِین حضرت موسیبنجعفر
بیشتر
گردنم در زیر دِیِن آن
امامی هست كه
داده در ایران ما طوبای او
بر ، بیشتر
آن امامی كه
"فداک" گفتنش رو به قم است
با سلامش میكند قم را
معطر بیشتر
قم همان شهری كه هم یك ماه
دارد بر زمین
همچنین از آسمان دارد چل
اختر بیشتر
قصد این بار قصیده از
برادر گفتن است
ورنه میگفتم از این
معصومه خواهر بیشتر
من برایش مصرعی میگویم و
رد میشوم
لطف باباهاست معمولا به
دختر بیشتر
عازم مشهد شدم تا با تو
درد دل كنم
بودنم را میكنم اینگونه
باور بیشتر
مرقدت ضربالمثلهای مرا
تغییر داد
هركه بامش بیش، برفش...
نه! كبوتر ، بیشتر
چار فصل
مشهد از عطر گلاب آكنده است
این چنین یعنی سه فصل از
شهر قمصر بیشتر
پیش تو شاه و گدا یكسانترند
از هر كجا
این حرم دیگر ندارد حرف
كمتر ، بیشتر
ای كه راه انداختی امروز و
فردای مرا
چشم بر راه تو هستم روز
آخر بیشتر
از غلامان شما هم میشود
دنیا گرفت
من نیازت دارم آقا روز
محشر بیشتر
بر تمام اهل بیت خویش
حساسی ولی
جان زهرا چون شنیدم كه به
مادر بیشتر...
بیشترهایی كه گفتم از تو
خیلی كمترند...
(حسين رستمي)
يا قمر العشيره
چون اختران عشق ز هر سو به نیزه شد
دانی چگونه آن سر مه رو به نیزه شد
از بس شکاف زخم عمودش عمیق بود
تنها سری بود که ز پهلو به نیزه شد
(شاعرش را نميشناسم)
يا حضرت اُمّ البنين(س)
چقدر خوب و مهربان هستي
از تبار فرشتگان هستي
خادم نو گلان فاطمه اي
خانمي ، فخر شيعيان هستي
راضي از توست حضرت زهرا
آنچه ميخواست او همان هستي
روشني بخش خانه ي حيدر
شمع جمعي در آن ميان هستي
هر شب اي باوفا كنار علي
زائر قبر بي نشان هستي
مادري كرده اي براي حسين
زينبش را انيس جان هستي
مادر حضرت علمداري
خود علمدار عاشقان هستي
عمرمان طي شده به پاي شما
در قيامت به پايمان هستي؟
كربلا زير دِين ايثارت
جان فداي يل علمدارت
عالمي مست جام عباست
نوشداروست نام عباست
ما كجا خاك مقدم پسرت
همه شاهان غلام عباست
رفت از اين جهان اگر تشنه
هر دو دنيابه كام عباست
غبطه دارند جمله ي شهدا
در جنان بر مقام عباست
پيروي و حمايت از رهبر
منطق يك كلام عباست
در ركاب حسين جان دادن
همت صبح و شام عباست
تشنه لب آمدن برون از آب
گوشه اي از مرام عباست
كاش ميشد كبوتري باشم
لانه گيرم به بام عباست
بعد او گريه شد فقط كارت
زينبي گريه كن خدا يارت
(رضا فراهاني)
*********
سرمشق وفا
در عشق اهل بيت كه فاني ترين شدي
خود قبله ي قبيله ي اهل يقين شدي
اي معني نجابت و اي مظهر حيا
بانوي خانه ي شه خانه نشين شدي
با نيّت كنيزي اطفال فاطمه
اُمّ الوفا ، عروس ابوالمؤمنين شدي
از عطر مهرباني و عشق و صفاي تو
بيت "علي" شبيه بهشت برين شدي
آورده اي پسر كه شود ياور حسين
تنها تويي ، تويي ، تو كه اُمّ البنين شدي
حور و ملك به منصب تو رشك ميبرند
در بين مادر شهدا بهترين شدي
راهيست از مزار تو تا منتهاي عرش
با تو بقيع فخر تمام زمين شدي
(رضا فراهاني)
با تشكر فراوان از جناب آقاي فراهاني براي ارسال اين اشعار
يا حضرت اُمّ البنین(س)
خاک بقیع و صورت غمهای کربلا
انگشت و نقش قصِّه ی صحرای کربلا
امُّ البنین بی پسر و روضه های سر
امُّ البنین و غُصِّه ی سقّای کربلا
حرف ازسه ماهپاره و شقُّ القمرنبود
حرفی نبود جز غم ِ مولای کربلا
مبهوت ومات عشق و وفایش مدینه بود
عشق است مشق روی نی ازنای کربلا
عبّاس را فداییِّ فرزند یاس کرد
لالائیَّش علی ُّو دلش جای کربلا
باافتخار گفت کنیزم ، عزیزشد
این هم مقام خدمت آقای کربلا
بی بی ِّ کربلا که به اوگفت مادرم
تکلیف شد به اهل تولّای کربلا
جانها فدای حضرت امُّ البنین که کرد
دار وندار زندگی اهدای کربلا
پهلو به نیزه زد سرساقیُّ وخیمه گفت
وا شد خدا به مجلس مِی پای کربلا
ایثار انتظار تورا می کشد بیا
دریاب عشق تشنه ی دریای کربلا
(حسين ايماني)
**********
يا حضرت امّ البنین (س)
عزابگیر بقیع روضه خوان تو رفته
زبان بگیر به شیون زبان تورفته
صدای وای حسینش به گوش می آید
اگرچه صاحب آه و فغان تو رفته
چهار قبر خیالی به خاک تو پیداست
نشانه هاست به جا ونشان تورفته
به یاد مادر عشق وادب بزن ناله
شکوه ناب ولا روح و جان تورفته
قسم به نوحه ی زیبای برلبش قلبم
تپیده باغم تو با روان تورفته
روان و روح تو و مادر وفاآنجاست
که روی نیزه سرعاشقان تورفته
سری به نیزه بلنداست وپای نی زینب
هزار آه که با دشمنان تورفته
نوای بانوی احساس ذکرالعجل است
دعای ندبه بخوان ندبه خوان تورفته
(حسين ايماني)
اللهم عجل لوليك الفرج
شوریست
به جان ِمن ، از شوقِ وصالِ تو
گنگ
است زبــانِ من در وصـفِ کمـال ِ تو
در
حسرتِ دیـدارت می سوزم و میسازم
آیــا
شوَدَم ممــکن دیــدارِ ِ جمــال ِ تو ؟!
********
بی حضورت لحظه هــا در غصه و در غم گذشت
جمعه
ام در سوز و در انــدوه و در مــاتم گذشت
هم
سکوتِ سرد و هم کابوس و هم هذیان و تب
دور
بــاد از جــان ِ تـو دردی کـه بـر جــانم گذشت
(زرناز"نسيم
سحر")
با تشكر از سركار خانم زرناز براي ارسال اين شعر