يا حضرت رباب (س)

نيمه جانيست مرا تا كه نثارش باشم

سوگواره سر بر نيزه سـوارش باشم

 

سايه ي روي سرم بود كه رفت از سر من

بگذاريد كه  چون  سـايه  كنارش  باشم

 

شمر نگذاشت كنار بدنش گريه كنم

بگذاريد كنون شـمع مـزارش  باشم

 

غصه خون كرد دل  فاطمـه را بگذاريد

تا نفس هست مرا مونس و يارش باشم

 

لاله ي فاطمه لب تشنه به خاك است اينجا

بگذاريد  ز  جـان  ابر بـهـارش باشم

 

صحبت از تشنگي و سايه نشستن مكنيد

مهلتي  تا  كه دمي آيـنـه دارش باشم

 

به مدينه مبريدم به چه دلخوش  دارم

بگذاريد كه بي صبر و قرارش باشم

 

اصغر كوچك من خفته به گهواره ي خاك

بگذاريد  كه  ماه  شـب  تـارش  بـاشـم

(عليرضا شريف)