يا مسلم ابن عقيل(ع)

تشنه ام تشنه ولي آب گوارايم نيست

بين اين قوم كسي تشنه يِ آقايم نيست

هيچكس نيست كه مشغول تماشايم نيست

نفس آخر و جاني به سر و پايم نيست

 

من كه شرمنده ام اي تشنه به اندازه ي شهر

چشم بر راه توام بر سر دروازه ي شهر

 

يكنفر بودم و يك شهر مرا زخم زدند

يك طرف با همه با رسم وفا زخم زدند

بي كسم ديده ولي در همه جا زخم زدند

سنگ آورده و از بام و هوا زخم زدند

 

زخم بر من زده و كرده تماشا كوفه

امتحان كرده نوكِ نيزه ي خود را كوفه

 

رسم اين است كه اول پَر او ميريزند

بعد از آن دور و بَر ِ پيكر ِ او ميريزند

بعد با خنجر خود بر سر او ميريزند

بعد از آن هم به سر ِ خواهر او ميريزند

 

آخرش هم همه پا روي تنش ميكوبند

نعل تازه زده و بر بدنش ميكوبند

(شاعرش را نميشناسم)