ميان آنهمه لشگر .....

غريبه گان مُرُوَت حيا نمي كردند

ز هيچ گونه جنايت اِبا نمي كردند

 

غبار و گرد و اسيري نشست رويِ سرم

ز تند باد حوادث شكست بال و پرم

 

ستاره گان حرم را به ريسمان بستند

بگو ز جور ، زمين را به آسمان بستند

 

ميان آن همه لشگر چو بي كسم ديدند

به اشك بي كسي ام ناكسانه خنديدند

(حاج حسن خلج)