يا زهرا (س)

دلم از حوضچه ی اشک وضو می گیرد

از غم بغض غریبانه، گلو می گیرد 

باز شد دفتر غمنامه ی آن ماهی که

چند ماهی ست که از آینه رو می گیرد

******

قصه ی تازه جوانی که دگر پیر شده

روح بخشی که خود از زندگی اش سیر شده 

داستان شب یک خانه ی کوچک که در آن

ماه در بستری از درد، زمین گیر شده

******

شب رسیده است و پُر از عطر خدا می گردد

جاری زمزم خون دور صفا می گردد 

مردی از دلهره ی هُرم تب بیمارش

اشک می ریزد و دنبال دوا می گردد

******

می چکد در نفس شب، عرق شرم زمین

در نگاه غم مردانه ی دلتنگ ترین 

می رسد صوت ضعیفی که به او می گوید

لحظه ای مرحمتی کن، به کنارم بنشین

******

من همان آینه ی شب زده از سنگ تو ام

رو گرفتم ز تو چون، سایه ی بی رنگ تو ام 

پیش من باش و ببین امشب از آن شب هایی ست

که کنار تو و یک عالمه دلتنگ تو ام

******

نشود فاش جهان، آن چه میان من و توست

تا اشارات نظر نامه رسانِ من و توست 

این همه قصه ی فردوس و تمنای بهشت

گفتگویی و خیالی ز جهانِ من و توست

******

دردها پر شده در خانه ی سینه که مپرس

قصه هایی ست در این بیت حزینه که مپرس 

کاش می شد که شبی با تو بگویم آقا

رازی از کوچه ی باریک مدینه، که مپرس

 

******

فاش کردم به جهانی که منم پابندت

زخم هایم به فدای گل یک لبخندت

من فقط زخم از آن کوچه خریدم اما

غرق کابوس شده روز و شب فرزندت

*******

از شب حادثه روی حسنم زرد شده

از غم دلهره ی او نفسم سرد شده 

جلوه ای کرد که انگار تو همراه منی

کاش می دیدی علی جان، پسرم مرد شده

(شاعرش را نميشناسم)