و نعم الاَمير...

آشنا تا نور تو در ظلمت آبادم رسید

چون نسیمی بود در آتش به امدادم رسید


بانگ تنهایی زدم در انزوای دردِ خویش

تا شنید از غربتم آمد به فریادم رسید


گفته بود آقا ! زمین خوردی به دادت میرسم

هر قدر ، هر لحظه ، هر جا دید افتادم رسید


هفت پشتم در هراس ِ روز محشر غُصه داشت

یا حسینی گفتم و خیرش به اجدادم رسید


در معاصی غرق بودم او مرا بیرون کشید

گریه های روضه اش از باب ارشادم رسید

(كرامت نعمت زاده)