يا مسلم ابن عقيل (ع)

کوچه گرد ِغریب میداند

بی کسی در غروب یعنی چه

عابر ِ شهر ِ کوفه می فهمد

بارش ِ سنگ و چوب یعنی چه

***

صف به صف نیت ِ جماعت را

بر نماز ِ امام می بستند

همه رفتند و بعد از آن هم

در به رویش تمام می بستند

***

در حکومت نظامی ِ کوفه

غیر ِ" طوعه" کسی پناهش نیست

همه در را به روی او بستند

راستی او مگر گناهش چیست ؟؟؟

***

ساعتی بعد مردم ِ کوفه

روی دارالعماره اش دیدند

همه معنای بی کسی را از

لب و ابروی ِ پاره فهمیدند

***

داد میزد: "حسین" آقا جان

راه ِخود کج نما کنون برگرد

تا نبیند به کربلا زینب

پیکرت رابه خاک وخون برگرد

***

دست من بشکند ولی دستت

بهر ِ انگشتری بریده مباد

سر ِمن از قفا جدا بشود

حنجرت از قفا دریده مباد

***

کاش میشد به جای طفلانت

کودکانم بریده سر گردند

جان زهرا میاور آنها را

دختران را بگو که بر گردند

***

دختران را نیاور اینجا چون

دست ِ مردان کوفه سنگین است

وای از آن ساعتی که معجر

از غارت ِگوشواره رنگین است

***

یاس های قشنگ ِ باغت را

رنگ ِ پاییز می کنند اینجا

نعل نو میزنند بر اسبان

تیغ ِ خود تیز می کنند اینجا

***

نیزه ها را بلند تر زده اند

مردمانی پلید و بی احساس

حک شده زیر ِ نیزه ها : " اینهاست

از برای نبرد ِ با عباس

***

پیرزن ها برای کودک ها

قصه ی سنگ و چوب میگویند

روی نیزه اگر که سر دیدی

سنگ بر او بکوب می گویند

*** 

می دهد یاد بر کمانداران

حرمله فن ِ تیر اندازی

فکر ِ پنهان نمودن و چاره

بر سفیدی ِ آن گلو سازی ؟

***

کوفه مشغول ِ اسلحه سازی ست

فکر مردم تمامشان جنگ است

از سر ِ دار ِ کوفه می بینم

بر سر بام ِخانه ها سنگ است

***

تشنه ات میکشند بر لب ِ آب

گو به سقا که مشک بر دارد

طفلکی پا برهنه مگذاری

خار ِ صحرایشان خطر دارد

***

آخرین حرفهای مسلم بود

ای که از کوفیان خبر داری

جان ِ زهرا برای دخترها

روسری ِ اضافه برداری

***

پیکرش روی خاک و طفلانش

کوچه کوچه پی اش دوان بودند

از گزند ِ نگاه ِحارث هم

تا پدر بود در امان بودند

***

مثل مولا سه روز مانده به خاک

پیکر بی سرش نشد عریان

مثل مولا که پیکرش اما

نشده پایمال ِ از اسبان

***

رسم دلدادگی به معشوق است

عاشقان رنگ ِ یار می گیرند

در همان لحظه های آخر هم

نام او روی دار می گیرند

(وحيد مصلحي)